خدایا این قربانی را از ما بپذیر ...

وقتی به خود بازگشت نمودی و دیدی از خود هیچ نداری ولی توان حرکتت نیست...
زمانی که فهم توحید کردی؛ اما با فشار خود را در برابر لذایذ نگاه داشتی و هر از چندی لذتی هم کسب نمودی...
و هنگامه ای که راه ها و چاه ها را شناختی لیکن شوق و اشتیاقت به خاموشی می رفت ...
صبر کن...
و به خویشتن برگرد و بیاب آنچه را که نشاط را از تو سلب می کند چیست ؟
که وجود خود را فراموش کرده ای! فقط به دیگران توجه نمودی ! از خود گذشتی؛ آنجایی که نباید می گذشتی! و حرام کردی آنچه را خدا برای تو حلال کرده بود ...
انسان زمانی شاداب است که خود باشد! نه آن چه که آرمانش می خواهد، که تفاوتی بسیار بین خود و آرمان در راه است... باید تلاش نمود که خود را به سمت آرمان راهبری کرد، اما این که فرمودند مؤمن زیرک است، بعید نیست که از این نیز باشد که چون فهم کمال نمودی، رفتارهای خود را ترک مگو! که تو بی رفتارهایت از خودت فاصله می گیری، از خودِ آرمانی ات و چون چنین گشتی ناخواسته از خدا فاصله گرفته ای! پس در این حال، بر تو گریز از گناهان باری است که به دوش می کشی و در اولین زلزله قضا و قدر آن را به زمین نهاده و در قرقگاه خدا و گناهان وارد می شوی ...
و بعد به لطف حضرت حق با خویش به آشتی می نشینی و مُهر حب الهی بر تو خورده می شود که « ان الله یحب التوابین » ...
اما با اینکه خدای متعال که بر اوست هدایت، راه را بر تو نشان داده؛ باز از عبرت گرفتن گریز می کنی و نمی بینی که چه شد به گناه آمدی ... نمی بینی که ترک خود کردی به بهانه آرمان ات! اما آن نیز جز فریبی نَبود که تو در شخصیت خود کاهلی و این را آرمان انگاره می کنی که هیچ باشی و دوستدار همه! در حالی که مَنِ کنونی تو خواستار چنین چیزی نیست و به زور اگر خواهی طفلی را به کلام آوری، برای همیشه او را لال خواهی نمود!
این چنین خدای تبارک و تعالی آیات خود را تفصیل می کند ...
از لابلای حوادث و اتفاق ها؛ آشنایی ها، سخن ها؛ تمسخرها، روئیدن ها و آفت زدنها ...
پس انسان باید به خویش فرصت دهد، از حلال ها لذت جوید و مباح ها را ترک نگوید تا زمانی که آشنا به خویشتن نگردیده ...
که جانِ آدمی لطیف است و رفتار با آن؛ انسانی بس بزرگ می طلبد! پس اگر خواهانی، بزرگی پیشه کن که سخت نباشد هرچند که سخت نُماید که ندای « فسینسره للیسری » به گوش می رسد !
و اکنون در می یابم که قربانی کردن را چه معنایی است! جانی که با آن اینچنین می کنی ... !
بگذریم که جانم را تاب سخن آمدن نیست... حال می فهمم که عشق و تپیدن را چه غوغایی است ...
خدایا پس بپذیر این قربانی را ! خدایا ...

پ.ن : این بحث؛ ربط خیلی زیادی به همه مقوله های زندگی داره! حتی امتحانات پایان ترم ... برخلاف کسانی که فکر می کنن دین برای وقتش هست! من فهمیدم که دین برای کل زندگی هست و تفکر ستون اصلی این دین! خلاصه اینکه این بحث خیلی کمکم کرد برای حتی بهتر درس خوندن! شاید برای بعضی ها سخت باشه فهمش ... و خدا به تقوا برتری می دهد نه به چیز دیگر و فقط خودش از تقوای انسانها باخبر است ....

پ.ن :شاید عیدی بود این متن! برای همه ی اهل فکر... سیدهانی (عید ولایت مبارک)