به نام خدایی که پرستش شایسته اوست و بس.

خسران زمانی که ارزش سرمایه معلوم نباشد، بی معناست ...
پس هرچقدر به من بگویند یا خود، خودم را صدا زنم که در خسرانی هیچ نفهمم؛ گویا به زبانی با من صحبت می کنند که من نمی شناسم ...

چرا نمی دانم چه می خواهم ؟
شاید این سئوال باعث حرکت انسان شود برای درک خواسته ها، محدودیت خواسته ها ...


پس انسان فریفته می شود، هنگامی که خویش را نشناسد و خویش را نمی شناسد هنگامی که مشغول به بازی است و میخواره است ...

آه ای انسان چه راحت خود را فراموش می کند !
کدام درد مشترک ؟ کدام فریاد و کدام عشق ؟
تا نمی دانی چه می خواهی، درد چه داری ؟ از چه می نالی ؟

اینچنین است که غرق در توهمِ ساختگی ات شده ای ...

دیرزمانی شده که بی خدا رونق دوچندانی یافته ! - نه اشتباه نکن! با جوامع بشری کار ندارم! با هیچ کسی کار ندارم و این جا جز از برای خودم و از خودم نمی نویسم ...
وقتی که نیازهای خود را با محدودها اقناع می کنی، آرام آرم به سختی کشیده می شوی و چون سختی بر جانت هموار گشت، چونان مرده ای در میان زندگان می باشی که فقط زمان بر او می گذرد و بر خسرانش افزوده می شود...
نمی دانم چه بیهوشی عمیقی است دار دنیا ! خدایا خودت بر هوشم بیفزا تا بیهوش تو گردم و با هوش جهان ...

خدایا لطف تو را چنان سپاسی شایسته است که از من بر نیاید...
خدایا ثُبات قدم را نظاره کردم ... چه زیباست ! خدایا این ثبات را فزونی بخش ...
خدایا امیدم به تو لحظه لحظه بیشتر می گردد و در عوض گناهانم ... خدایا گناه چشمان را کوری داده ! خدایا جز فقر بر من چیزی نیفزوده ... حال آنکه می دانم و می دانی که جز غنا نمی خواهم ...

رب ارحمنی برحمتک
الهی با تمام وجود می خوانم ... بیدک الخیر !
چه بیهوده و کژ اندیشه ای که گمان برم توانایی رستن از بندها را دارم بی اذن و خواست تو! خدایا هرکه را تو بخواهی توان رستن خواهد یافت ...
خدایا چنانم گردان که آنی باشم که تو خواهی تزکیه او را ...

ولولا فضل الله علیکم ورحمته ما زکا منکم من احد ابدا

خدایا ... این فضیلت را به من عطا فرما! دریافته ام که این فضل تو در رفتار خوش نهفته است، در نیکی به پدر و مادر ... خدایا کمکم کن بیفزایم تا بخواهی مرا ...
و خوشا به حال کسی که خواستی او را ...