تو که زنگار بر آیینه داری
کجا عشق خدا در سینه داری
اگر عشق خدا در سینه توست
چرا زنگار در آیینه توست
بیا ای قطره اهل دل شو
ز خود بگذر به دریا متصل شو
به دریا می روی خواهی نخواهی
بزن دل را به دریای الهی

مرحوم آقاسی
با تشکر از دوست عزیزم آقا عباد

و اما نمی دانم چه شده است که بعد بینایی، کوری؛ بعد شنوایی، ناشنوایی و بین نور و ظلمت، ظلمت را بر می گزیند...
گویا این ولیده طبیعت، آتش را خوش آمده، خوراکش گشته و مس های گذاخته ...
و شده است چون حماری که یحمل اسفارا و از آن لذت هم می برد که ...
و با لذت تندتر حرکت می کند ...
پس براستی رب این نوع چه می تواند کند ؟ که بهترین کار این است که قلبش را مختوم به محبش کند! خدایا خودم را می بینم مختار در بین ختمیت قلب و رهایی آن ...
چه می توان کرد که غیر تو نتوان یافت! نتوان جُست و نتوان دید ...
لیکن ظلمت را برگزید و غیر تو را دید و یافت و حرکت کرد ...
پس بشارت باد او را به آتش دوزخ ...
لا یمکن الفرار من حکومتک ...

الهی لا تؤدبنی بعقوبتک و لا تمکربی فی حیلتک

------
هیچ وقت « قد تبین الرشد من الغی »‌ نقض نخواهد شد! هموراه راه هدایت مشخص بوده و هست ... پس اراده ای می طلبد که جز از صاحب اراده نتوان دریافت ...
لا حول و لا قوه الا باالله
------
پ.ن : تا توانستم در ابهام گفتم که فقط خودم دریابم و فقط خودم ! هرچند که دوستان را قدرت فهم آن است.