سکوت محض، فرياد درد ! نخوانيد --- شقشة هدرت ---

سلام ! خب بالاخره قابل پيش بينی هم بود! اين وضعيتی که الان گرفتارش شدم! البته تو ماه رمضان ديگه واقعاْ غوغا داره می کنه ! نميشه از خدا فرار کرد هيچطوری تو اين ماه ... بالاخره اين وجود با نفس دعواشون شده ولی اين دفعه وجود کم آورد! و من اين وسط ديگه واقعاْ کم آوردم ! به حدی که حاضرم تمام جسم و روحم رو تسليم کنم! تا اين حد ! به اين ميگن اسير هوا شدن و تعبير ديگش سواری دادن کامل به شيطان! و تعبير ديگش شرک کامل و تعبير ديگش ... بماند !
ديگه خسته شدم! واقعاْ می گم ! اين وبلاگ هم شده شخصيت دوم من! آخه تويی که هيچی از اين چيزها حاليت نيست، فقط داری ادا در مياری و چه به اين حرفهای بزرگ ؟ آخه می دونی چيه هانی ؟ بعضی وقتها حرف به درد نخوره و دست آدم بی مصرف ميفته حيف نيست! اما يه وقت هست يه مطلب سنگين، پر محتوا و حقيقت هستی دست يه آدم بی مصرف بی ظرفيتی مثل من ميفته... دل سوختن داره ... نداره ؟ آره ديگه مثل بلعم باعورا !
ديگه آخه چی کار می تونم بکنم ؟ خدايا !؟!؟!؟ اينقدر فشار روم هست که بالاخره تو وبلاگ هم زدم ! بذار اصلاْ همه بدونن ... از تو که مخفی نيست! چی بگم ديگه ؟ بذار اونايی که با متن اين وبلاگ رنگشون کردم بخونن و بفهمن !
می دونم که اين حالت هم مقطعی هست! اما ديگه از اين مقطع مقطع شدن زندگيم دارم ديوونه می شم! نمی دونم شايد خيليها بتونن تحمل کنن اما من نمی تونم طاقت ندارم ... نه می تونم اين وری باشم نه اون وری! تکليفم هم که مشخص نيست! آخه اين چه وضعيه ؟! نتيجه اين بلاتکليفی فقط و فقط پسرفت هست! چه علمي، چه هر چيز ديگه ... که تابلو هست...
ديگه از اينکه يه روز برا شيطان زندگی کنم يه روز برای خودم! يه روز هيچی نخورم و يه روز فقط غذای مفيد بخورم خسته شدم ... خسته ! می دونی يعنی چی ؟ نه نمی دونی چون مطمئن شدم کسايی که مثل خودم به اين درد دچارن تعدادشون خيلی کمه ! می گی نه ؟ خب اشتباه می کنی! چون تو زمينه‌ای که خودم درگيرم تمامی افراد رو کنکاش می کنم! می فهمم که يکم درگير هستن اما نه در اين حد پيشرفته!
اين درگيری من رو از همه چيز انداخته، به قول بابام که از آدمهای نيک روزگار هست که از شهوت مقام فرار می کرده و تنها دغدغه اصلی تو زندگيش پول حلال بوده که ايشالا خدا رزقش رو زياد کنه، می گفت شدی واعظ غير متعظ ! ما که نفهميديم يعنی چی البته يعنی واعظی که خودش حرف خودش رو عمل نمی کنه! می دونم ديگه راست می گفت! روز قيامت هم اين زبون من بزرگتر از کل بدنم با بوی تعفن رو زمين کشيده می شه و همه ميگن : ااا اين همين سيدهانی بودا! اين امام جمعه بودا!!! اين بود که امام جماعت وای ميستادا!! اين بود که دم از عقلانيت دينی می زدا!! اين بود که حوزه دانشجويی می رفتا!! اين بود که کتابهای امام و ايت الله جوادی آملی رو می خوندا!! اين بود که قاری قرآن بودا!! اين بود که قيافش می زد مثبت باشه ها!! ... که می گفت اين راه درسته و بياين از اين راه! ببينين ما خودمون اومديم به اين راهی که اون می گفت اما خودش!!!
آره ! مطمئنم دارم می بينم که اينطور شدم ! اين هم ماه رمضان! خدايا تکليف خودم رو با خودم نمی تونم مشخص کنم! تو يه کاری کن ... که نه قدرت خروج از مملکتت رو دارم و نه ظرفيت خدايی بودن! ندارم ديگه آقا ندارم ... اسمش رو می خوای بذار عادتها و تربيتها بذار! اسمش رو می خوای بذار اجتماع و محيط بذار!! اسمش رو هرچی می خوای بذاری بذار اما نميشه ! نشده ! آخه چقدر سعی کنم ؟ خدايا ! لااقل سعی ای که توش يه اپسيلون نزديکی به تو می ديدم که بفهمم ! اما همش گناه ؟! آخه با کدوم گناه هست که به تو ميشه نزديک شد ؟! اون هم نه يک گناه که استمرار بر .... بماند که اجازه ندارم! نمی دونم چطور به خودم اجازه می دم هر غلطی که اين نفسم می خواد بکنه ! تازه با اين همه علمی که دارم که هوس و فلان و لذت نيست و اشتباه می کنم در انتخاب گناه و اينا! ولی حالا به اينجا که رسيده زبونم بند اومده می ترسم بگم ! آره می ترسم !!!! از چی ؟‌از خدا نه ها! اشتباه نکنی !!!! از بنده ها ! از رفتارهاشون ... از صحبتهاشون ....
امام زمان! آره ندارم! امام اگه داشتم اگه عبد بودم که اين طور نبودم!
مگه ميشه بدون امام زمان بود ؟‌ آره که ميشه ! هرچند که در حقيقت هستی نميشه! اما ميشه ... مثل من ! وقتی اين قدر پست بشی ...
آخرش هم جزو همون آدمهايی هم که شب عاشورا فرار کردن ! آخی چه حالی می ده گناه کردن!!!! راحت شدم .... ای لعنت خدا بر اين نفس ...
خدايا ... آخرين جرعه فريادهام رو سر می کشم ! شقشقه هدرت !
اين پيام رو نمی ذارم هيچکی نظر بده! چون نظر هيچکی برام مهم نيست بغير از ۲ نفر! خدا و امام زمان ... والسلام