فرار به سمت خدا - جده به سمت مدينه

رفتار کارگزاران، اخلاص را معنا می کند. حاج ميثم آقامحمد از هم‌رزمان شهيد ابوترابی و حاج حسن حسين‌زاده است... و عجيب است!
هوا به شدت شرجی است! در عرض چند دقيقه، لباسهامان خيس خيس شد! همگی پر از لبخنديم اما از چشمانمان صدای دلهره ها به گوش می رسد.
توسلی خوانده شد... در اتوبوس از جده به مدينه ... ۳ اتوبوس ... حاج آقا سالار ... ما جهاديها برای اولين بار با هم آشنا می شديم ...
تا « ساسکو » در اتوبوس، خواب و بيدار در فکر بوديم و کم کم حال و هوايمان تغيير می کرد ... به حاج آقا محمد گفتم چيزی بخوانيم ؟ گفت بگذار بعد از ساسکو بهتر است؛ بچه ها خسته می شوند ...
ساسکو پياده شديم، يک مسجد کوچک، اول بومی ها نمازشان را بخوانند تا ما شاممان را می خوريم ... گويا اين رستوران در اختيار ايرانی ها بود، تلويزيون بر روی اخبار شبکه ۶ تنظيم بود، بحث داغ کابينه آقای احمدی نژاد، بسياری از بچه ها بی تفاوت برای غذا نشستند و عده ای ديگر کنجکاوانه به نزديک تلويزيونی که صدای آن چند متر بيشتر جلو نمی آمد نزديک شده بودند ... ۲ تلويزيون در دو طرف برای اين خيل  دانشجو کافی بود ! « چند نفر رای آوردند ؟ » .... « به جز ۲ نفر بقيه همه رای آوردند » آن يکی می گفت : « نه ۳ نفر رای نياوردند » « خيلی ضايع است! اين چه وضعيه ؟ مجلس بايد رای می داد ! » ... تحليل ها شروع شد اما با پخش شدن غذا کم رنگ تر می شد ... شاممان را خورديم.
به بيرون از رستوران رفتيم، چايی داغ بر روی ميز ...  « سوختم !! اين چرا اينطوريه ؟‌ » « ليوانهاش خيلی ضخيماْ » اولين چايی ما بود خارج از شهرمان ... دستشويی از مدل سنی ها! واقعاْ سخت بود وضو ساختن برای نماز ... البته قبلاْ در جده در فرودگاهش آشنا شده بوديم ... بهرحال دلچسب نبود ... اما جذاب بود ... اولين نماز بدون مهر ؟ ازدحام دانشجوها در مسجد به همراه تعداد قليل تری از سنی ها که نماز عشايشان را می خوانند ... چه کنيم ؟ جماعت ؟ نمی دانم ! فرادی خواندم و آمدم بيرون ...
حاج آقا سالار توصيه‌های بسياری برای سريع تر از بقيه بودن کرده بود، البته موثر واقع شد ... راه افتاديم ... اين بار نزديک تر شده بوديم به مدينه ...
بازهم قرعه کار به من افتاد! من و خواندن ؟!
« بخوان ! » « صدايم خوب نيستها گفته باشم! » « خيال می کنی صدای من خيلی بهتره ؟! » مجبور شدم ! البته کمی هم می خواستم بخوانم ! حرف زياد داشتم برای زدن ... کاش مداح داشتيم در اتوبوسمان ! حالا بگو که هر ۲ اتوبوس ديگر هرکدام ۲ مداح دارند و اتوبوس ما کف گير به ته ديگ خورده و بنده (!) قرار است دوستان را به فيض برسانم خدايا رحمی کن ! نه بر من بلکه بر اين ها که قرار است صدای مرا بشنوند! فرج، توسل ... صدايمان پر بود از طلب استقامت ! چگالی آنچه غير از دعا می گفتم بود « طلب استقامت » ... نزديک تر شده بوديم ... دعا تمام شد ... زياد هم بد نبود! لااقل بچه هايی که تازه باهاشان آشنا شده بودم چيزی نگفتند! خودم هم هرچه کردم خودم را خراب نشان دهم نشد! پس خوب بوده لااقل ... يک نفر از جمع برخاست و صحبت کرد و چه زيبا گفت : « رسالت بخواهيد از پيامبر و بخواهيد ظرف وجودتان بزرگ تر شود، اگر ظرفتان بزرگ باشد اينها کريم اند پرش می کنند اما اگر ظرف وجودتان کوچک باشد ... »
حاج آقامحمد شروع کرد به صحبت ... يادم نيست از چه می گفت اما ناگاه ۲ مناره بلند ديديم ! نمی دانستيم ! چيست ؟ رسيديم ؟ واقعاْ‌ ؟ چرا حالمان تغيير نکرده ؟
گنبد خضراء از دور ديده می شود ! ساعت ۱۰ : ۱۰ شب ...

پ.ن : سعی می کنم بعد از هرچند بار که متن سفرنامه به شيوه قبل هست، يک متن هم مثل اين متن بنويسم که به قول دوستم سجاد، از اون ۲ تا مطلب که فقط فهميديم سوار شدين و نشستين !
پ.ن از نوع وبلاگی : دوستانی که علاقه دارند به خوندن اين وبلاگ؛ تو قسمت خبرنامه سمت چپ ايميل خودشون رو بزنن که هروقت وبلاگ بروز شد، براشون ايميل بياد که وبلاگ بروز شده و لازم نباشه که وبلاگ رو مرتب چک کنن و ببينن بله ۲ هفته گذشته و خبری از مطلب جديد نيست ! چون مشغله ها زياد هست.