فرار به سمت خدا  - هواپيما (1)

سلام، بازگشتم اما بازگشتي خالي تر از گذشته كه خواهم گفت ! سفر حج را مي گويم! و مدينه و مكه ... و اما بقيع، سخن بسيار و لطف الله بسيار و قلم پرتوان ! اما زمان سريع مي گذرد ... در چند قسمت؛ آنچه گذشت را به رشته تحرير در مي آورم تا خاطره‌اي بماند براي خودم و تجربه‌اي شود براي آناني كه مسافر اين راه دائمي خواهند شد ... البته صفحات زيادي از اين نوشته ها در خود سفر نگاشته شده ...


بسم الله  الاول  الاخر  الظاهر الباطن و الحمدلله الذي بيده ملكوت السموات و الارض و صلي الله علي محمد افضل خلقه و علي اهل بيته الطيبين الطاهرين، هم ابواب الايمان و محال معرفت الله.

بعضي اوقات اينقدر باورناكردني است اتفاقات كه انسان توان ادراك آن را از دست مي دهد و حتي تخيل هم نمي تواند كاري از پيش برد چه اينكه اگر بداني تا چند گام ديگر به حقيقت نزديك خواهي شد نمي تواني تصوير پردازي كني ...
بهرحال، هواپيماي انسانيت عده‌اي از بندگان خداي را - كه به اذن الله اجازه فرار به سمتش يافته‌اند - در خود سوار  كرده ...
هنگامي كه از زمين و عالم عروج مي كني و مخلوقات را كوچك و كوچكتر مي بيني به ياد جمله معروف علي بن ابيطالب عليه افضل صلوات المصلين مي افتي كه فرمود : عظم الخالق في انفسهم فصغر ما دونه في اعينهم (خالق در جانشان بزرگ شده پس غير او در وجودشان كوچك) و اين سرّ عروج به كمال انساني در اوج گرفتن هواپيما قابل مشاهده است.
اما وقتي هواپيما به اوج خود رسيد، جهان و جهانيان را يكي مي بيني و جز خدا چيزي نمي بيني! و اين نهايت عرفان است ... اما تفاوتي بس شگرف بين اوج گرفتن هواپيما و انسان است ...

ادامه دارد ...