ديدن يا نديدن، خواستن يا نخواستن : مسئله اين است ! (( آسيب شناسی ))

با توجه به ادامه صحبتهای جلال، محسن و ادامه تفکرات خودم نتيجه براين شد که اصولاْ عدم حرکت ما، به دليل نديدن نيست! بلکه بخاطر نخواستن است! البته به نوعی ميشه گفت که نديدن هم هست، چون ما در خودمون نديديم که خواستار حقيم! و اين فقر رو در خودمون احساس نکرديم تا بخوايم به سمتش حرکت کنيم ... بله، به راستی کلام الهی برای ما آشکار شد و حق رو ديديم ! و قبول کرديم که الله، آفريننده است، حتی جنبه‌هايی از ربوبيت الله رو هم پذيريفتيم ... اما درخودمون نديديم!
سئوال :‌ آيا بدون خدا می توانی زندگی کنی ؟
جواب : .... فکر می کنم (!)‌ و سپس می گويم آری !
مشکل همين جاست ... مشکل اينجاست که ما هيچ نيازی به خدا نداريم! يعنی اصلا نفهميديم که همه وجودمون فقر هست و آن به آن نياز به خدا داريم ... حالا يجورايی می فهمم که : « ياايهاالذين آمنوا اذکروا الله ذکرا کثيرا » (احزاب - ۴۱) - ای کسانی که ايمان آورده‌ايد، خدا را ياد کنيد، يادکردنی بسيار - استفاده از مفعول مطلق نوعی و تاکيد بر ذکر بسيار.
راغب در مفردات اينگونه ذکر رو معنا می کنه :
الذکر : يادآوری است. گاهی چيزی به ياد می آيد و مراد از آن حالتی از نفس که بوسيله آن انسان چيزی را که معرفت و شناخت آن را قبلاْ حاصل کرده، حفظ می کند. بازانديشی . ذکر هم برای حضور در دل و سخن هردو بکار می رود.
(ترجمه و تحقيق مفردات راغب، ج ۲، چاپ سوم، ص ۱۳)

اين هم چند بيت از مولوی که دکترخسروی در تفسير لغوی و تحقيق مفردات در اين قسمت آورده، چيز جالبيه :

ذکر‌ آرد فـــکـر را در اهتـزاز                           ذکر را خورشيد اين افسرده ساز
اينقدر گفتيم باقی فکر کن                          فـــکــــــر اگر جامد بود رَو ذکر کن
...
فکر کن تا  وارهــــی از فکر خود                   ذکر کن تا فرد گردی از جسد
ذکــر گــو تـــــــــا فکر رو بالا کند                   ذکـــــر گفتن، فکر را والا کند
ذکرحق‌پاکست‌وچون پاکی‌رسيد                   رخـــت بربندد و برون آيد پليد
... (لب لباب مثنوي، ص ۳۴۷)

و البته بازهم معنای اين آيه : « يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله حق تقاته و لا تموتن الا و انتم مسلمون » (آل عمران - ۱۰۲) - ای کسانی که ايمان آورده‌ايد، تقوای الهی پيشه کنيد آنگونه که حق تقوای اوست ( تا‌ ) نميريد مگر در حالی که مسلمان هستيد.

خلاصه مطلب اينکه اينهمه تذکر و اين آيه، اصولاْ دوام رو می رسونن و شايد به نحوی خواستار حق شدن از اين راه باشه... راستش امروز که داشتم فکر می کردم گفتم خدايا تو که اين همه لطف کردی بر ما  منت نهادي، اين قدم رو هم ما رو برسون ... آخه خودت گفتی : « و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و ان الله لمع المحسنين » (عنکبوت - ۶۹) - و کسانی که در ما مجاهدت کنند، (۳ تاکيد) آنها را به راههای خودمان هدايت می کنيم و (۲ تاکيد) خدا با محسنين است.
خدايا مگر اين جاهدوا، اول خواسته تو نيست و  مگر اين تو نيستی که اراده می کنی ؟‌و مگر ما مملوک تو نيستيم ؟ خدايا مگر می شود از مملوک چيزی سر بزند که ... ؟ نگويم .. خودت می دانی دردم چيست ... دردم از يار است و درمان نيز هم ... خدايا لياقت بهم بده... گفتم خدايا من چی کارم ؟ اين همه تو قرآن گفتی :‌ « ... يخرج الحی من الميت ... » (يونس ۳۱،انعام ۹۵،روم ۱۹،آل عمران ۲۷) ، خدايا منی که فهميدم راه حق چيه، و آيت متبلور شد : « قد تبين الرشد من الغی » (بقره - ۲۵۶) - (با تاکيد) مشخص شد راه رشد از غی. اما خدايا خودت فرمودی به پيامبر که : « ... و ما انت بمسمع من فی القبور » (فاطر - ۲۲) - تو آنکس را که در گور(ستان) است، نمی توانی شنوا گردانی. خدايا به نيکی راه حق هويداست و کلام تو در گوشمون جاری اما... اما « من فی القبور » ... خدايا ازت می خوام که ما رو زنده کنی ...
نکته جالب اينکه تو جستجوی « من الميت » ديدم يکی از آيات، خدا رو مخاطب قرار داده! سوره آل عمران، خدا می گه چطور منو دعا کنيد‌!

قل اللهم مالک الملک، تؤتی الملک من تشاء، و تنزع الملک ممن تشاء، و تعز من تشاء و تذل من تشاء، بيدک الخير، انک علی کل شيء قدير (۲۶)
تولج الليل فی النهار و تولج النهار فی اليل، و تخرج الحی من الميت و تخرج الميت من الحی، و ترزق من تشاء بغير حساب (۲۷)

بگو‌: خدايا، ای مالک مُلک، مُلک را به هرکه خواهی دهی و مُلک را از هرکه خواهی بگيری، عزيز می گردانی هرکه خواهی و ذليل می گردانی هرکه خواهی، خير به دست توست، (با تاکيد) تو بر همه چيز توانايی (۲۶)
شب را در روز فرو می بری و روز را در شب فرو می بری، بيرون می آوری زنده را از مرده و بيرون می آوری مرده را از زنده، و روزی می دهی هر که را بخواهی (۲۷)
- با کمک ترجمه معزی -

البته قضيه اينجا شايد جالبتر بشه که « من تشاء »، فاعل تشاء با اينکه مسلماْ انت مستتر هست اما اگه به « من يشاء » در آيات ديگه دقت کنيم و  در اونجا فاعل رو بتونيم هو مستتر که در نهايت به « من » بر می گرده نه به خدا اسناد بديم، اون وقت در اين جا هم فاعل تشاء، خداست اما به واسطه خواستنی که « من »، يعنی بنده خدا داشته! (( از نظر نحوی اگه ايرادی وارد هست بر اين استدلال، اگه کسی می دونه لطف کنه بگه )) - اين استدلال در مورد من يشاء از کتاب طوبای محبت۱ که سخنرانی‌های مجالس حاج محمداسماعيل دولابی بود، استفاده کردم (ص ۶۸)

اين مطلب رو امروز (دوشنبه) اضافه می کنم : با توجه به بحث بالا که شد، حالا اين آيه رو دقت کنين : « کيف يهدی الله قوماْ کفروا بعد ايمانهم و شهدوا أن الرسول حق و جاءهم البينات و الله لا يهدی القوم الظالمين » (آل عمران - ۸۶) - چگونه خدا هدايت کند قومی را که کافر شدند بعد از ايمانشان و گواهی دادنشان به اينکه رسول، حق است و بعد از آمدن دليلهای روشن برايشان و خدا هدايت نمی کند قوم ظالمين را.
دقيقاْ بنظرم بحث مطرح شده در اين آيه، خواستن هست! اينطور نيست ؟