بازهم تنهايی - عشق - شور

طبق معمول سابق! دلم گرفته ... بيشتر از خودم ... يعنی همش از خودم(!) ... آخه چقدر يه آدم ميتونه از خودش فرار کنه ؟ از فطرت خودش ؟ يکم هم فکر کردن کافی هست تا هرکسی به اين نتيجه برسه که بايد اطاعت خدا کرد ... بايد از معصيتهاش دوری کرد ... اما کجاست اون حيا ؟ اون حيايی که بارها و بارها با گناهان از خودمون دورش کرديم ؟ يه زمانی بعد از يه گناه، دلمون می گرفت همش ميگفتيم خدايا غلط کرديم ! حالا چی شده ؟ چی مونده ازش ؟!؟ هيچی !! راحت پشت سر هم گناه می کنيم و ...

خدايا تو خيلی بزرگی ... اينهمه نعمت دادی به ما اونوقت ما داريم با همون نعمتها اونکاری که گفتی نکن رو ميکنيم ... خدايا کاش آقامون رو ميديديم ... ميدونم همه چيز رو ميدونم ولی اينکه ببينمش يه چيز ديگه است ... ما که لياقت نداريم ... خوشبحال اونا که ديدن ... خدايا اگه دستم رو نگيری ديگه بر نميگردما ... ديگه ميرم تو منجلاب گناه ... اونوقت ديگه جزو بنده خوب خوبات نيستما ... ميدونم اينقدر بنده باحال داری ... اونايی که شب تا صبح، صبح تا شب همش به يادت هستن و تو به يادشونی ... اونايی که از عشق تو زنده‌اند ... خوشبحالشون ... چه لذتی بيشتر از اين ؟ اما اين گناهان نميذاره ما يکم لذت با تو بودن رو بچشيم ... همش فرار از تو ... نه فرار به سوی تو ...