19 فوريه 1978


خدا بود و ديگر هيچ نبود
خدا بود و ديگر هيچ نبود، خلقت هنوز قباى هستى بر عالم نياراسته بود، ظلمت بود، جهل بود، عدم بود، سرد و وحشتناك، و در دايره امكان، هنوز تكيه‏گاهى وجود نداشت. خدا كلمه بود، كلمه‏اى كه هنوز القاء نشده بود، خدا خالق بود، خالقى كه هنوز خلاقيتش مخفى بود، خدا رحمان و رحيم بود ولى هنوز ابر رحمتش نباريده بود، خدا زيبا بود، ولى هنوز زيبايى‏اش تجلى نكرده بود، خدا عادل بود ولى عدلش هنوز بروز ننموده بود، خدا قادر و توانا بود ولى قدرتش هنوز قدم به حوزه عمل نگذاشته بود، در عدم چگونه كمال و جلال و جمال خود را بنماياند؟ در سكوت چگونه كلمه زاييده شود؟ در جمود چگونه خلاقيت و قدرت تظاهر كند؟ عدم بود، ظلمت بود، سكوت و جمود و وحشت بود.
اراده خدا تجلى كرد، كوه‏ها، درياها، آسمان‏ها و كهكشان‏ها را آفريد، چه انفجارها، چه طوفان‏ها! چه سيلاب‏ها! چه غوغاها كه حركت اساس خلقت شده بود و زندگى باشور و هيجان زائدالوصفش به هر سو مى‏تاخت. درخت‏ها، حيوان‏ها و پرنده‏ها به‏حركت درآمدند. جلال، بر عالم وجود خيمه زد و جمال، صورت زيبايش را نمايان ساخت، و كمال، اداره اين نظام عجيب را به‏عهده گرفت. حيوانات به جنب و جوش و پرندگان به آواز درآمدند، و وجود نغمه شادى آغاز كرد و فرشتگان سرود پرستش سر دادند.
آن‏گاه، خدا انسان را از »حَمَاءِمَسْنُون«(95) آفريد و او را بر صورت خويش ساخت، و روح خود را در او دميد و اين خلقت عجيب را در ميان غوغاى وجود رها ساخت.
انسان، غريب و ناآشنا، از اين‏همه رنگ‏ها، شكل‏ها، حركت‏ها و غوغاها وحشت كرد، و از هر گوشه به گوشه‏اى ديگر مى‏گريخت، و پناه‏گاهى مى‏جست كه در آن با يكى از مخلوقات هم‏رنگ شود و در سايه جمع استقرار بيابد و از ترس تنهايى و شرم بيگانگى و غيرعادى بودن به درآيد.
به سراغ فرشتگان رفت و تقاضاى دوستى و مصاحبت كرد، همه با سردى از او گذشتند و او را تنها گذاشتند و در جواب الحاح پرشورش سكوت كردند. اين انسان وحشت‏زده و دل‏شكسته با خود نوميدانه مى‏گفت: مرا ببين، يك لجن خاكى ومى‏خواهد انيس فرشتگان آسمان شود! و آن‏گاه با عتاب به خود مى‏گفت: اى لجن چطور مى‏خواهى استحقاق هم‏نشينى فرشتگان را داشته باشى؟ و سرشكسته و خجل، گريخته در گوشه‏اى پنهان شد، تا كم‏كم توانست بر اعصاب خود مسلط شود و از زاويه خجلت، بيرون آيد و براى يافتن دوست به مخلوقى ديگر مراجعه كند.
پرنده‏اى يافت در پرواز، كه بال‏هاى بلندش را باز مى‏كرد و به آرامى در آسمان‏ها سير مى‏نمود، خوشش آمد و از اين‏كه اين پرنده توانسته خود را از قيد زمين خاكى آزاد كند شيفته شد، اظهار محبت كرد و تقاضاى دوستى نمود و گفت: آيا استحقاق دارم كه هم‏پرواز تو باشم؟ اما پرنده جوابى نداد و به آرامى از او گذشت و او را در ترديد و ناراحتى گذاشت و او افسرده و سرافكنده با خود گفت: مرا ببين كه از لجن خاكى ساخته شده‏ام ولى مى‏خواهم از قيد اين زمين خاكى آزاد گردم! چه آرزوى خامى! چه انتظار بى‏جايى! به حيوانات نزديك شد، هر يك بلاجواب از او گذشتند و اعتنايى نكردند، خود را به ابر عرضه كرد و خوش داشت همراه تكه‏هاى ابر بر فراز آسمان‏ها پرواز كند، اما ابر نيز جوابى نداد و به آرامى گذشت، به دريا نزديك شد و طلب دوستى كرد، اما دريا با سكوت خود طلب او را بلاجواب گذاشت، او دست به دامن موج شد و گفت: آيا استحقاق دارم كه همراه تو بر سينه دريا بلغزم. از شادى بجوشم و از غضب بخروشم، و بر چهره تخته‏سنگ‏هاى مغرور سيلى بزنم و بعد تا به ابديت خدا پيش بروم و در بى‏نهايت محو گردم؟... اما موج بى‏اعتنا از او گذشت و جوابى نداد، انسان دل‏شكسته و ناراحت، روى از دريا گردانيد و به سوى كوه رفت و از جبروت عظمتش شيفته شد و تقاضاى دوستى كرد. كوه، جبروت كبريايى خود را نشكست و غرور و جلالش اجازه نداد كه به او نگاهى كند، انسان دل‏شكسته و نااميد سر به آسمان بلند كرد، از وسعت بى‏پايانش خوشحال شد و با الحاح طلب دوستى كرد... اما سكوت اسرارآميز آسمان به او فهماند كه تو لجن خاكى استحقاق هم‏نشينى مرا ندارى. به ستارگان رجوع كرد، ولى هر يك بى‏اعتنا گذشتند و جوابى ندادند. انسان به صحراهاى دور رفت و خواست در كويرى تنها زندگى كند و تنهايى خود را با تنهايى كوير هماهنگ نمايد و از تنهايى مطلق به‏در آيد، ولى كوير نيز با سكوت سرد و سوزان خود انسان آشفته و مضطرب را سرگردان باقى گذاشت.
انسان، خسته، روح مرده، پژمرده، دل‏شكسته، وحشت‏زده و مأيوس، تنها، سر به گريبان تفكر فرو برد، و احساس كرد كه استحقاق دوستى با هيچ مخلوقى را ندارد، او از لجن است، لجن متعفن، از پست‏ترين مواد و هيچ‏كس او را به دوستى نمى‏پذيرد... آن‏گاه صبرش به پايان رسيد، ضجه كرد، اشك فرو ريخت، و از ته دل فرياد برآورد: كيست كه اين لجن متعفن را بپذيرد؟ من استحقاق دوستى كسى را ندارم، من پستم، من ناچيزم، من بدبختم، من گناهكارم، من روسياهم، من از همه‏جا رانده شده‏ام، من پناه‏گاهى ندارم، كيست كه دست مرا بگيرد، كيست كه ناله‏هاى مرا جواب بگويد؟ كيست كه بدبختى مرا ملاحظه كند؟ كيست كه مرا از تنهايى به درآورد؟ كيست كه به استغاثه من لبيك بگويد؟
ناگهان طوفانى به‏پا شد، زمين به لرزه درآمد، آسمان غريدن گرفت، برق همچون تازيانه‏هاى آتشين، بر گرده آسمان كوفته مى‏شد، گويى كه انفجارى در قلب عالم به‏وقوع پيوسته است، صدايى در زمين و آسمان طنين‏انداز شد، كه از هرگوشه و از دل هر ذره و از زبان هر موجود بلند گرديد:
اى انسان، تو محبوب منى، دنيا را به‏خاطر تو خلق كرده‏ام، و تو را بر صورت خود آفريده‏ام، و از روح خود در تو دميده‏ام، و اگر كسى به نداى تو لبيك نمى‏گويد، به خاطر آنست كه هم‏طراز تو نيست و جرأت برابرى و هم‏نشينى با تو را ندارد، حتى جبرئيل، بزرگ‏ترين فرشتگان، قادر نيست كه هم‏طراز تو شود، زيرا بالش مى‏سوزد و از طيران به معراج بازمى‏ماند.

اى انسان، تنها تويى كه زيبايى را درك مى‏كنى، جمال و جلال و كمال تو را جذب مى‏كند. تنها تويى كه خداى را با عشق - نه با جبر - پرستش مى‏كنى، تنها تويى كه در تنهايى نماينده خدا شده‏اى، اى انسان تنها تويى كه قدرت و خلاقيت خدا را درك مى‏كنى، تنها تويى كه غرور مى‏ورزى و عصيان مى‏كنى، و لجوجانه مى‏جنگى، و شكسته مى‏شوى و رام مى‏گردى، و جلال و جبروت خدا را با بلندى طبع و صاحب‏نظرى خود درك مى‏كنى، تنها تويى كه فاصله بين لجن و خدا را قادرى بپيمايى و ثابت كنى كه افضل مخلوقاتى! تنها تويى كه با كمك بال‏هاى روح به معراج مى‏روى، تنها تويى كه زيبايى غروب تو را مست مى‏كند و از شوق مى‏سوزى و اشك مى‏ريزى.
اى انسان، خلقت در تو به كمال رسيد، و كلمه در تو تجسّد يافت، و زيبايى با ديدگان زيبابين تو ظهور كرد، و عشق با وجود تو مفهوم و معنى يافت، و خدايى خود را در صورت تو تجلى كرد.
اى انسان، تو مرا دوست مى‏دارى و من نيز تو را دوست مى‏دارم، تو از منى، و به سمت من بازمى‏گردى.

يادداشت دکتر مصطفی چمران در لبنان، لينک مطلب : سايت معرفی دکتر چمران