شادی يا تلخی در گذر ايام ـ مناجات ـ فقط حرف

اين شادی درونی كه نمی دانم منشأش چيست با همه چيز مخالفت دارد، حتی با لذت گناه : چراكه با لذت گناه در چيزی غرق می شوم كه تعلق به من ندارد و باعث افسردگی ام می شود اما جالب آن است كه گناهی كه با وهم و خيالم انجام می شود كماكان لذت بخش است !!!

اما در مقابل اين شادي؛ قدرتی ندارد. اگر اين شادی درونی متصل به فهم دين و عمل به دين شود كه فطرت ذاتی ماست، آنگاه چه خواهد شد ... گويا اين همه انرژی در وجود من فقط برای طاعت خداست ... اما ناگاه كه اين انرژی خالی می شود جا برای حمله شيطان باز می شود، بهترين راه برای در امان ماندن از هجوم شيطان مواجه نشدن با آن در حيطه شهوت است كه اين نكته را دير فهميدم ( ولی بازهم عمل نكردم ) ... اما شيرينی گناهی كه می خواهمش زياد است! وَهم در وجودم قدرت گرفته و اين عمل را لذت بخش نشان می دهد ... اما دين، واقعا كولاك است! بايد جدی باشی و شوخ، بايد مطمئن باشی و مضطرب، بايد ساكن باشی و متحرك! بايد جمع اضداد شوی ... گويا وجودمان اينگونه سرشته شده... بايد خوف باشی و رجا ... و خلاصه همه وجودت بايد كلمه طيبه شود .

اما ای خدا! با آنكه نعمتم دادی بازهم روبرگرداندم. آخر تو كه می دانی شيطان چگونه لذتها را نشان می دهد! از كاه، كوه می سازد و از كوه وجود تو كاه! در مقابل چشمانم، در پس گوشهايم، آيات تو؛ اما در درونم شعله گناه! خدايا طالب مُهر محبتم كه بر سينه تائبان و طاهران می زني، نه مُهر غفلت كه بر سينه غافلان و مايوسان ...

كلمات چه زيبا به رقض می آيند! اين صدای خداست از وجود ...

می دانم هرگاه بيايم آغوشت بااز است ...

اما اين شوق را در وجودم ديدی چگونه خاموش كردم ؟

خدايا بحق يافتم چرا لذت وجودت را بر من نمی چشانی ... چرا كه هنوز لايق نيستم و ظرف وجودم جامع نيست و بعيد نيست بازهم لذت گناه را ترجيح دهم ( كه دادم ) كه بقول خودت ـ فدای مهربونيت ـ اذا هم مشركون ... همان لحظه مشرك و همان لحظه محل بی اعتنايی تو كه بدترين عذابهاست واقع شوم ...

خدايا دلم سرشار از توست اما عقلم كه عملم است كماكان مست گناه ...

اين سخنان نمی دانم از مجرای عقل است كه روان است يا از سرای احساس است كه عيان ...

فقط می دانم : انت ربيتنی .... انت سيدی ... انت مولای ... انت ربی ... انت الهی

خدا، بازهم افسار عمل به دست نفس دادم و خودم را از الهيت تو خارج كردم و چه بد ظلم كردم بر خودم كه سبحانك انی كنت من الظالمين ... خدايا دعايم اين است رب زدنی علما و عملا و توفيقا و الحقنی بالصالحين ... و عمل را با شدت از تو خواستارم كه دانم و بهتر دانی كه چه بی اراده ام در عمل ...

خدايا تو كه اينگونه افق های روشن تفكر را در برابر ديدگان تعقلم گشودی و تو كه چه زيبا در برابر هيجان های پرالتهاب احساسم، اهميت تعادل را نشانم دادي، ای اكرم الاكرمين و ای ارحم الراحمين، ای كه قوام جوان به ذات توست، پاك و منزهی از اينكه چيزی بی واسطه وجود تو ديده شود، مرا همين بس افتخار كه عبد تو باشم ای خدا و ای رحمن، عملم بيفزای و عملم بيفزای كه لا موثر فی الوجود الا الله  ...

فرياد قلم بلند است از بس كه نوشت و عمل نديد ...

اما دلم روشن است بسان روشنايی در ظلمات، خدايا نكند كه از رحمت تو مايوس گردم ...

پ.ن : اين متن، زبان حال است! اما نه حال! ... خدايا ... چقدر بر من منت می نهی و من اينگونه ام ؟ خدايا