برهان - يادداشت دوم - مناجات

آنجا که احساسات را بايد کنارنهي، احساساتی که تمام وجود تو را تسخير کرده اند و تو را هر سمت که می خواهند می برند؛ اما اين خان، خان گذر از احساسات و عبور بر سبيل عقل است و غير عقل را راهی در آن نيست ...
احساساتی که يک عمر با تو زيسته اند و بر تو حکمفرمايی کرده اند (چه نيک و چه بد)؛ احساساتی که يک عمر خاطره اند ...
بازهم قمار می کنم ... قماری عاشقانه، احساسات را کنار می نهم به اميد عشق ... به اميد ...
در اين راه، تنهايی بسان جبرئيل لازم است !
نبايد مغرور شد....
اما ای اله ... الله ... قصد قربت از آن تويی کردم که « لک ما فی السموات و ما فی الارض » ... اما نه چون ديگران می انديشند! چونان که برهان می گويد ....
ای خدای بزرگ ... از طاغوت رويگردانم نه از آن جهت که ديگران برای امتثال امر تو اينگونه اند! بلکه چون اصولاْ طاغوتی وجود ندارد ...
هرچه هست تويی و تويی و تويی ...
يا الله...
بهار آمده اما شب را چگونه دريابم ؟ با لذت خواب ... نمی دانم ... خدايا دانی که دردم چيست ... نمی گويم ... کلمات؛ اسرار من را فاش می کنند ... خدايا نيک می دانم که خواستار ثبوت قدمی ... خدايا ثابتم نگاه دار در راه مستقيم و پرورشم ده که جز تو مولا چه کسی مرا پرورش می دهد و چه کسی قابليت چنين چيزی دارد ؟
اما راه را برای عاشقانت نيک باز گذاشته‌ای ... السلام عليکم يا اهل بيت النبوه ... السلام عليک يا رسول الله ... السلام عليک يا اميرالمومنين ... السلام عليک يا فاطمه الزهراء ... السلام عليک يا حسن بن علی ... السلام عليک يا حسين بن علی ...
السلام عليک يا علی بن موسی الرضا، السلطان ابالحسن
السلام ای مولای من ... ای مربی من و ای جان من ... يا اباصالح المهدی ...
حرکت از عمق احساسات به سمت قله های زيبای عقل را يا اباصالح ازتو می خواهم ... همه چيز را تو می خواهم ... حتی نفس کشيدنم هايم ... قدم گذاردن هايم ... می دانم شما نور واحدی هستيد که فقط خدا نيستيد ... اما رب که هستيد ...
يا اباصالح نکند که فريب شيطان خورم و کسی جز خدا را به مولايی بپذيرم که اصلاْ امکان ندارد ... نکند که به سمت فقری که شيطان زينت داده حرکت کنم ...
اللهم صل علی فاطمه و ابيها و بعلها و بنيها بعدد ما احاط به علمک

پ.ن : يکی از عاشقانی که جنوب رفته بود، از شلمچه گفت و چيزی که ديده !! نمی دونم چی بگم! فقط می دونم که شهيدان زنده‌اند ... و پيوند ما و شهداء خيلی بيشتر از اون چيزی هست که همه فکر می کنند، به قول جلال که الان تفکر خودم  هم شده اينکه شهداء، رب و پرورش دهنده ما هستند ... اما اين بحث عقلی هست، نه احساسی که نشه باورش کرد! شلمچه ... جايگاه مردان خدا ...