احساس و عقل (متن)

چندشب پیش از مترو دانشگاه شریف داشتم میومدم خونه ... منتظر اتوبوس بودیم که دلم گرفت و  بازم شروع کرد :
بازهم تنهایی به سراغم آمده ولی این بار با لباس خدایی و صدای وجدان، بازهم نصیحت و سرزنش کردنم را آغاز کرده ...
دیگر عادت کرده ام می دانم که با ناامیدی از پیشم خواهد رفت و لباسش را عوض می کند و با صدای گناه باز می گردد، آنگان است که آغوش برایش باز می کنم...
بحث های داغ هدایت و ضلالت پایان یافته و  بازهم در تنهایی به سراغ لذت می روم ...
رویِ آن ندارم که نام خدا را صدا کنم ! اما باز هم اینکار را می کنم ...
صدای روحم که در هنگامه لذت از عصیان خدا، به سختی شنیده می شود را به کوتاهی این هوس به دست فراموشی می سپارم و فراموشی را می گویم طوری او را از من دور کن که هرگز صدایش را نشنوم ...
اما چه کنم که هدایت خدا دست بردار نیست و " خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم "
بازهم بعد از لذتی وصف  ناپذیر و کوتاه که رخوتی بعدش به سراغم می آید، گهگاه می شنوم که دلم می گوید جزای این همه نعمت این بود؟ که مولای متقیان که من جزو آنان نیستم گفته است : اگر خدا بندگان را به سبب عذابش از گناهان منع نکرده بود، بر مردم لازم بود به سبب شکر نعماتش گناه نکنند ... حال آنقدر شجاع شده ام که جهنم را به جان می خرم و آنقدر حواسم را پرت کرده ام که خدا هیچ جایگاهی نزد من ندارد و او را به سادگی فراموش کرده ام ... اما نمیدانم خوشبختانه یا بدبختانه او دست از سر من بر نمیدارد، بازهم سبب شده که گناه نکنم ...
فکر کنم از دعای کسی است ...
دریغا که به حق راه هدایت مکشوف شده و راه باطل نیز ... و من براحتی باطل را برگزیده ام ...
باز هم آیات خدا را روبروی خود می بینم ...
نگاه کن : مگر من ایمان به خدا ندارم ؟ ... آیه به سمت من می آید!! تندتر فرار می کنم اما بی فایده است : اَلَم یأن للذین آمنوا اَن تَخشَعَ قلوبُهم لِذِکرِاللهِ و ما نزل من الحق ...
آیا زمان آن فرا نرسیده است که کسانی که ایمان آوردند، دلهایشان برای یاد خدا و آنچه که از حق نازل کرده خاشع گردد ... ؟ (حدید - 16)
نگاه دل به نفس را خوب می بینم ... نفس آنقدر قدرت یافته که با شوقی وصف ناپذیر  می گوید : نه ! ... دلم اینبار کمی خود را جمع تر می کند و نفس را دورتر ... نفس با خنده می گوید: اینقدر مبتلایت کردم!! چگونه میخواهی برگردی ؟ اینهمه گناه که با هم انجام دادیم و لذت بردیم !!!
دل سکان از دست داد و به گریه افتاد و حرف نفس را پذیرا شد و شیطان خوشحال ... آیه آمد نزدیکتر و گفت : قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمت الله، ان الله یغفر الذنوب جمیعا انه هوالغفور الرحیم... بگو ای بندگان من که بر خود اسراف کردید، از رحمت خدا مایوس نشوید که خدا تمامی گناهان را می بخشد بدرستیکه او بسیارآمرزنده و  مهربان است... (زمر - 53)
دل نمی داند گریه کنه یا بخندد ؟ شوق برگشت لبریز شد از جام وجودش، شروع به گریه می کند : از ما این همه گناه و از او بخشندگی به این عظمت ؟ ... آه آیا من عصیان چنین مهربانی کردم ؟
دل قوی شد ولی عقل سکوت کرد ... مدتهاست که احساس بسیار قدرت یافته ... درزمان ضعف به گناه پناه می آورد و در زمان قدرت به خدا... با این فرق که گناه او را با خواری می پذیرد و ذلتی به تن احساس می پوشاند اما خدا لباس عزت بر تنش می کند ...
عقل ساکت است ... چونکه مدتهاست از او هیچ نظری خواسته نشده ...
عقل، حجت خدا اکنون تنها ست و تمام تلاشهایش برای خدایی شدن بی فایده است ...