و نسبت من با جهان هستی، بیشتر از یک نسبت خیالی است. تیغ برنده افسردگی چه ساده واقعیات را ناپدید می‌کند.

گویی انسانی آن زمان که به خواسته خود نرسید و کوله بار حسرت های گذشته و پذیرش محدودیت های فعلی او را به سوی سکون و پذیرش سختی‌ها بی هیچ رویکرد جهان‌شناختی هدایت کرد، طناب فرسوده افسردگی در گردن انداخته و فریاد کنان از چهارپایه ترس و حسرت و سکون و تهی خود را رها می کند...

چه قدرتی ذهن دارد که می تواند خویشتن را به داری خیالی بیاوزید. طناب و چهارپایه ای اوهام قدرت گرفته...

به راستی واقعیت چیست ؟

تا کی باید جنگید ؟ چه زمان برای تجدید قوا توقف ضروری است  ؟ از چه کسی باید راهنمایی جست ؟ آیا راهی هست ؟ یا باید ساخت و سوخت؟