فرصتی دوباره به قلم

تا بنویسد از آنچه که بر حیطه هستی می‌توان نگاشت که انسان بسیار دارد و از خویش غافل است، دردها را با انگاره هایی چندچندان می‌بیند و به خوشی که می‌رسد از خود بی‌خود می‌شود و گمان می‌کند ‌تا ابد اینگونه خواهد بود.

و همین گمان است که هنگام مواجهه با سختی، دنیا را تمام‌شده می‌پندارد و آرزوی مرگ خویشتن می‌کند!

شاید تازه بتوان اندکی مزه « بی اعتنایی » به دنیا را چشید..

که نه خوبی آن پایدار است و نه بدی...

و چه عجیب که انسانی دوست دارد عجین شود با حالتی.

 

می‌خواهد مدام خوبی ببیند...

و آنکه بدی می‌بیند در نفرت از بدی انزجارش به سختی‌ها دامن زند ...