عجیب است...

گویی مارهای نفس از دوش این تن خاکی بلند شده‌اند و به جان این تن افتاده‌اند و او را به هلاکت می‌کشانند!

خوراکشان عصبانیت و کینه و حسرت و شهوت است!

و عجیب که از هیچ، تغذیه می‌کنند و از بوی تعفن لذت می‌جویند و بر طناب‌های پوسیده آویزان می‌شوند... بهره آنها از گوشی است که به لغو پرداخته و زبانی که به غیبت و تهمت سخن گفته، به چشمانی که شکارچی لحظات غیرانسانی‌اند و دست و پاهایی که به سمت و سوی گناه دراز می‌شوند...

و حالا من ضحاک چه باید کنم با این مارهای قدرت گرفته از فقر و پوچی ؟

چقدر از عقل درونم را تقدیمشان کنم تا آرام باشند و تا چه زمانی ؟

از کابوس‌ها خوابم نمی‌برد...

کجاست فریدون و کاوه ...

أین رحمت الواسعه

 

بعد نوشت :

نمی‌دانم شیطان در چه لباسی برای چه غذایی تدارک دیده بود و کی با چه بهانه‌ای بر کتف‌هایم بوسه زده است...