آفتاب غروب می‌کند و نگاه تو بر من گرم‌تر می‌شود

آتش، درمان دردی است که مرا از تو بی‌نیاز کرده است

شمع شده‌ام و پروانه و خود را غنی شناختم و از فقر بیزاری جستم

بودن را ترجمه جدیدی کردم به نام افتخار و هدف

تدبیر کردم و تقدیر

همه چیز از یک صفر شروع شد که تنهایی را بر دوش کشید

هیجانی که تهی کرد قالب وجودم را

و در عجبم که چطور ساخته بودم خویشتن را که با خالی شدن هیجانی،

دار و ندار را تقدیم راهزنان کرد!

عجب بی‌غیرتی هستی تو

و چه خودفروش عجیبی

که احسان و نیکی را برای لمس تن غضب و شهوت به استهزاء از خویش راندی و چه ساده به کوچک‌انگاری پرداختی و گمان کردی اگر تو کوچک نگاه کنی کوچک خواهد بود! آه از این سلطنت خنده‌دار تو و این احساس بی‌نیازی...

چه هوشمندانه تو را از خویش راند تا در پرتو غضب و کینه، آرام آرام تو را بگیرد و

چه ساده و ابله بودی که نشانه‌های به این بزرگی را حاکی از ضعف بزرگی در تو بود به هیچ می‌انگاشتی

 

آه ! که حالا می‌فهمم حال آن‌هایی که لحظه لحظه‌شان نگران خویش‌تن‌اند و نگران تغییر رفتارها و بروز تفاوت‌ها و کلمات در خود هستند

و من چه عجیب آنچه که مهم است را نادیده می‌گیرم...

گویی نادیده گرفتن مهم‌ها مهارت من شده است و بلد نیستم!