و کجایی تو...

نیستی در من

و من بی‌تو

جهان برایم چه کوچک و تکراری و ملالت‌‌آور شده است

روزها برایم شب و شب‌ها برایم پر از ظلمت شده‌اند

درمان‌ها همگی برایم درد و دردها تلخ‌تر از همیشه

جوانمردی‌ها همه در کوری چشمم دیده نمی‌شوند و بدی‌ها در جانم چون تیرهای آغشته به زهر فرو می‌روند

خوبی‌ها همه برایم به بدی بدل شده‌اند و کورمال کورمال چشم می‌گردانم به دنبال رحمت واسعه تو

و اینک که می‌نویسم درد در استخوان‌هایم ریشه دوانده و کنترل افکار و رفتارها از دستم خارج شده و خوبی‌هایم همه از عادت‌ها و بدی‌هایم همه از الهام سرشته شده۱...

چه نیک‌بخت بودم آن هنگامکه شمشیر تقوا به دست سرهای اژدهای بدی را از درون با نور ایمان و علم می‌بریدم و چه شوربختم کنون که اژدهای نفس با هزاران سر بیشتر از هر سو و شیطان و یارانش از آنجا که نمی‌بینم آتش شهوت و غضب و مکر و حیله را با ظلمت جهل درآمیخته و در من می‌دمند و خود به چشم خویشتن سوختنم را می‌بینم که هیچ راه فراری نیست.... مگر ابر رحمت تو ببارد...

و وقتی ردپای این اژدهای بزرگ را دنبال می‌کنم به ریشه‌های ناامیدی و ترس و تلخی می‌رسم...

این رحمتک الواسعه۲

تو خدای منی و من جز تو هیچ کس را ندارم و اگر شقی ترین هم باشم از تو ناامید نمی گردم...

یا ارحم الراحمین

بلندم کن قبل آنکه با زنجیرها به پستی‌ها گره نخورده باشم... و در این پستی‌ها آتشی برای آخرت خویش مهیا نکرده باشم که در راه تو برای کسی یا چیزی سدی ایجاد کرده باشم...

یا مجیر

 

---------------------------

۱- فَأَلهَمَها فُجُورَها وَ تَقواها (شمس - آیه ۸)

۲- از دعای ابوحمزه ثمالی