بسم الله الرحمن‌ الرحیم

علی‌ صفایی مى‌گوید : 

چندی پیش با یکی از دوستانم بودم، از حالات خودش می‌گفت و این‌که خیلی بی‌تفاوت و دم‌غنیمتی شده‌ام و بیشتر از این فکر نمی‌کنم که در این لحظه چه می‌گذرد و بیشتر از این نمی‌خواهم که در این لحظه خوش باشم.

و می‌گفت: از بس افکار طولانی و کش‌دار به سرم ریخته بود و ریخته است، خودم را مشغول می‌کنم و مجبورم که به سینما بروم یا این‌که مطالعه کنم، آن‌هم نه برای این که چیزی بفهمم، بلکه فقط برای اینکه وقتم را بِکُشم و چند ساعتی مشغول باشم، تا گرفتار سوال‌ها و افکار بی‌در و پنجره نشوم.

گفتم: فرار از برابر فکرها و سوال‌ها و یا مشغول شدن و بی‌توجهی به آن‌ها، درست مثل این می‌ماند که من خودم را از آتشی که در اطراف من شعله می‌کشد مشغول کنم و به آن فکر نکنم. این بی‌توجهی باعث خاموش شدن آتش نخواهدشد، بلکه به گسترش آن کمک خواهد کرد. هنگامی که ما به افکار خود بی‌اعتنا هستیم و بی‌تفاوت و مشغول، این بی‌اعتنایی باعث گسترش سوال‌ها در درون ما و تراکم این نیروها در محدوده‌ی ذهن ما می‌شود و این تراکم ناچار روزی به انفجار وانهدام آرامش و هستی و روح ما منجر خواهد شد. در این مرحله دیگر هیچ کاری ساخته نیست.

گفتم: از برابر سوال‌ها نباید فرار کرد و نباید به دنبال آن‌ها رفت. این درگیری و آن فرار هر دو باعث فرسایش اعصاب و ناراحتی فکر و اضطراب درون است.

دوستم گفت: پس ناچار راه دیگری نخواهد بود و به بن‌بست خواهیم رسید.

گفتم: یک راه دیگر را من تجربه کرده‌ام و به نتیجه هم رسیده‌ام. من در برابر افکار مهاجم نه به جوابگویی می‌پرداختم که کار به درازا می‌کشید و نه به فرار فکر می‌کردم، که فرار نتیجه‌ای نداشت؛ تازه پس از این‌که به ضعف و هن‌هن ونفس‌نفس می‌افتادم، گرفتار همان افکار مهاجم می‌شدم و درنتیجه شکست می‌دیدم و از میان می‌رفتم.

من در برابر افکار و سوال‌ها به تحلیل آن‌ها می‌پرداختم و به کنترل آن‌ها مشغول می‌شدم و در این فکر می‌کردم که چه حادثه‌ای به ظهور این فکر و یا طرح این سوال کمک کرده و مربوط بوده است.

من دنبال حادثه‌ها را می‌گرفتم و این حلقه‌ها را یک‌یک می‌شکافتم تا به حلقه‌ی اصلی و حادثه‌ی مادر می‌رسیدم.

او به این راه تازه فکر می‌کرد و داشت آن را بررسی می‌نمود و استحکام و درستی آن را می‌سنجید. یک مقدار کمکش کردم و برایش مثالی زدم. گفتم: من هنگامی‌که مثلاً فکر پرتقال، فکر دوستی، فکر دشمنی، فکر مرگ و یا زندگی در سرممی‌آید، از این فکر فرار نمی‌کنم؛ چون این نشانه‌ی ضعف و خودباختگی است و درضمن بی‌نتیجه و بی‌فایده؛ چون پس از فرار و خستگی و از پای افتادن، دوباره اسیر می‌شوم. همچنین این فکر را دنبال نمی‌کنم که مثلاً چه پرتقال زشتی یا چه پرتقال شیرینی و چه‌قدر تفاوت میان این پرتقال‌هاست؟ و چرا هست؟ این سوال‌های دنباله‌دار گرچه در موقعیت‌های دیگر ممکن است به کشف‌ها واختراعاتی بینجامد، ولی در موقعیت دشوار من جز سرگشتگی و حیرت و وازدگی باری نخواهد داشت.

من در برابر این فکر، به این مشغول می‌شوم چه پیش آمده که من به فکر پرتقال افتاده‌ام یا به فکر دوستی و دشمنی و ...؟

و با این بررسی، هم به ریشه‌ی مساله و حادثه‌ی اصلی و علت اولی پی می‌برم و هم از اسارت فکر و سوال‌ها خلاص شده‌ام و به رهبری و کنترل آن‌ها رسیده‌ام.

با همین تغییر جبهه‌ها می‌توان به پیروزی رسید و به نتیجه‌ها دست پیدا کرد؛ چون انسان هنگامی که در یک جبهه و با یک مساله درگیر است بهتر مبارزه می‌کند.

مسئولیت و سازندگی، علی‌ صفایی‌حائری (عین صاد)، ص 274-273

خداوند تو را با محمد و آل محمد محشور فرماید. 

اللهم صل علی محمد و آل محمد