بسم الله الرحمن الرحیم

آن هنگام که خودت را گم می‌کنی، پررنگ‌ترین داشته‌هایت را هیچ می‌انگاری و کم‌جوهرترین خطاهایت را بسیار بزرگ ...

همین است که نتیجه این گم‌کردن خویشتن، فراموشی خداوند و دلزدگی است... نه حال عبادتی داری نه تلاشی، از سیاهی استقبال می‌کنی و در آغوش بی‌تفاوتی جا می‌گیری... خواسته و ناخواسته چشمانت را آلوده می‌کنی و حماقتِ انتخاب‌های جاهلانه را شجاعانه محکِ خویشتن می‌پنداری! و آلوده و آلوده‌تر می‌شوی...

زنهار از این گم‌شدن که آفت عجیبی است... چون قیمت خود را به زلف و چشم و خال نسیان سپردی، خودفروشی آغاز کرده‌ای نه به بهای رسیدن به قدرتی یا ثروتی یا مقامی! که ارزش این‌ها نداری، بل به قیمت لمس قلب یا دستان کسی یا حتی پست‌تر از این‌ها...

این راز عجیبی است که سالک نیز داشته‌ای از خود نمی‌بیند و خطاهایش برایش بزرگ‌اند، اما پر از امید است که در سیر و راه است و با کریم روبروست...

یا کریم...

و تو از من پرسیدی : از گم‌شدن خیلی می‌ترسی ؟ و من نگاهت کردم و گفتم آری می ترسم...

«اللّهُمَّ عَرِّفنی نَفسَک، فَاِنََّکَ اِن لَم تُعَرِّفنی نَفسَک، لَم اَعرِف نَبیَّک، اللّهُمَّ عَرُّفنی رَسولَک فَاِنَّکَ اِن لَم تُعَرِّفنی رَسولَک لَم اَعرِف حُجَّتّک، اللّهُمَّ عَرِّفنی حُجَّتَک فَاِنَّکَ اِن لَم تُعَرِّفنی حُجَّتّک ضَلَلتُ عَن دینی»

اللهم صل علی محمد و آل محمد