مسئولیت رابطه مستقیمی با شناخت‌ها و با شناخت حکمت و شعور در هستی دارد.

مسئولیت هنگامی مفهوم پیدا می‌کند که در هستی خدایی و حکمتی و شعوری باشد. در هستیِ لش و احمق، دیگر مسئولیتی نیست. در این هستیِ ابله، خوبی و بدی برابر می‌شوند و معیاری برای خوبی و بدی باقی نمی‌ماند.

آن‌جا که بصر نیست چه خوبی چه زشتی!

در این سطح حتی اومانیسم و اگزیستانسیالیسم نمی‌توانند میزانی بسازند و معیاری بدست بدهند؛ چون این مکتب‌ها نه زمینه‌ای دارند و نه ریشه‌ای؛ فقط در اوج از یک‌سری مطالب هماهنگ برخوردار هستند.

این انسان با این مترها و معیارها پایش به جایی بند نیست و از زمینه‌ای و ریشه‌ای نصیبی ندارد.

این انسان دلیلی برای بودن ندارد.

و دلیلی برای انسان بودن ندارد.

و دلیلی و معیاری برای کارهای انسانی خود ندارد. ملاکی و میزانی برای خوب و بد ندارد. حتی اصل انصافش: آنچه برای خودت می‌خواهی برای دیگران بخواه، هیچ توضیحی ندارد که چرا برای دیگران همان را بخواهم که خو برای خودم می‌خواهم ؟

و هنگامی که این اصل بدون توضیح و بدون زیربنا ماند،

و هنگامی که خود انسان دلیلی برای بودن و برای انسان بودن نداشت،

و هنگامی که معیاری و میزانی برای کارهای انسانی نبود،

جز فلسفه‌ی پوچی چیزی نخواهد ماند.

 

علی صفایی حائری، مسئولیت و سازندگی، ص ۲۴