زلزله ای خواهد آمد در آن روز که داشته هایمان را بر زمین خواهیم نهاد ...

و هیچ چیز جز قلب سلیم کارگر نخواهد افتاد...

امان که داد ادعای پوچ اول گوش خودمان را کر کرده آنچنان که « أصم » گشته ایم!

دهانمان پر از حرف هایی شده چون چشم اندازها و اهداف و خدا و ... و اینگونه « أبکم » شدیم ... آنقدر داد زدیم و از درون تهی بودیم تا لال شدیم ...

چشمانمان پر خوبی هایمان شد و بدی های دیگران که ندیدیم بدی هایمان « أعمی » و کور کرد ما را ...

 این شد که نفاق در جانمان رسوخ کرد، شیطان لانه کرد ...

دور شدیم و دور ماندیم ...

خدا عاقبت ما را بخیر کند...

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند.... آیا بُوَد که گوشه ی چشمی به ما کنند ؟

نمی دانم چه زمانی لایق گوشه چشمی می گردیم یا خیر!

این که آنان که فهمیدند تمام عمر به دنبال خال لب یار می گردند و تمنای گوشه چشمی دارند دریافته اند...

چه رسد به ما گم شدگان در ظلمات که حرکتمان در برق هاست و استقامت مان حاصل تغیرّ زمان و احوال ...