ایمیلی برایم فرستاده شد با این متن :

« چند وقتیست که عجیب رشک میبرم به حال تنی چند از دوستان فرنگیم. به دیدگاهشان نسبت به زندگی!
اینکه چقدر زیبا و ساده است. اینکه چقدر بی دغدغه برای اکنونشان برنامه میریزند و چقدر شاد زندگی میکنند. در حالیکه من و جوانان هم مسلکم، همیشه در یک ترس نانوشته و مبهم نسبت به آینده بسر میبریم... میدانید چیست؟
راستش به این نتیجه رسیده ام که در سیستم آموزشی ما از همان کودکی به ما آموخته اند که رمز خوشبختی "موفقیت" است نه "شاد" بودن!
 
 
امروز به این جمله «جان لنون» برخوردم که شرح حال ماست. شما چه فکر میکنید؟

"
......زمانی که به مدرسه رفتم از من پرسیدند: که وقتی بزرگ شدی میخواهی چه کاره بشوی. من پاسخ دادم "خوشحال."
آنها به من گفتند که مفهوم پرسش را متوجه نشدم و من به آنها گفتم این شما هستید که مفهوم زندگی را متوجه نشدید."
»

 

و چنین به ذهنم رسید :

دقیقاً این نقطه افتراق ایجاد می کند.
مفهوم شناسی « شادی » و « خوشحالی ». اگر چه از دور بسی زیبا و لذت بخش به نظر می رسد، اما شادی در پرتو کدام غروب و طلوع ؟
شادی از که درون برون آید با شادی که از جشن ها و سرورها و صداها حاصل شود بسی فرق دارد.
و وقتی که سئوال شود چگونه از درون شاد باشیم ؟
جواب های رواشناسانه ای چون هنر شاد زیستن، خوشحالی بی دلیل، حکایت دولت و فرزانگی همگی به کار می آیند...
اما مهم ترین سئوال جا می ماند...
شاد باشم که چه شود ؟
تا وقتی این سئوال هست، بزرگترین دلایل شاد بودن نیز به بیراهه می روند...
شاد باشم که زندگی کنم، بازهم سئوال ... زندگی کنی که چه شود ؟

تمام عامل افسردگی انسان ها، هم در نزدیکی ما و هم در غرب، نداشتن پاسخ هایی محکم و قانع کننده به این سئوال هاست...
سئوال هایی که اگر چه سالها از آنها فرار شود، روزی گریبان انسان را می گیرد که تو انسانی و با حیوانات تفاوت داری...

 

امان از زمانی که شادی از رسیدن به آرزوهایی از جنس محدود چون خوردن و امثال آن باشد و ایده آل در کسانی دیده شود که با این شادی ها خوشحال اند.