امان از همه بدی هام
امان از همه زشتی هام
امن از همه نامردی هام
امان از همه بدقولی هام
امان از همه بی شرفی هام
امان از همه تیر زدن هام
امان ا من
امان از بودنم
امان از یأس فراگیر
امان از ترس تغییر
امان از هزار رنگی
امان از بی وفایی من
امان از نامردی من
امان از هرچه هستم و نیستم
امان از هر چه که بعداً خواهم بود
خدای من
بیا و جانم را بستان
تو مرا خلق کردی
بزرگم کردی
غذایم دادی
آبم دادی
راه رفتنم آموختی
حرف زدن یادم دادی
کتاب خواندن را
بازی کردن را
دعوا کردن را
می بینی خدا
به چه حال افتاده ام
از خودم فراری ام
به کجا می توانم بگریزم ؟
مگر جز حکومت تو جایی در اینجاست
مگر می شود مثل همیشه
در رحمتی را باز نکنی
و مانند مادر و چه می فهمم رحمتت را
آغوش باز نکنی
و دست محبت بر من نکشی
و کثیفی هایم را نزدایی
و از عشقت با من نگویی
خدایا
امان از عادتهایم
که هرچند مرا می‌شوری و به سویم باز میگردی
تکلیف عادتها را گویی به خودم سپرده‌ای ؟
مگر نمی‌دانی از خودم هیچ ندارم؟
مگر نمی‌دانی توان حرکت‌ام بی خواست تو نیست؟
پس چگونه بر غول‌های زشت و بدترکیب عادت
غلبه کنم ؟
و باز به سوی دره پر از کثافت جهل سقوط نکنم ؟
عادتها برای مرداب های قشنگی ساخته اند
خدایا
من
تنهایم
تنها آفریدی مرا
و تنها هم مرا به محشر خود خواهی خواند
و تمام ارتباطم با این دنیا
قطع خواهد شد
که هیچ چیز جز تو و وجه تو اصالت ندارد
و همه چیز گمان و ظن ماست...
خدایا خوشحالم
از اشک هایی که می دانم هدیه توست
و ناراحت از اینکه بخاطر این دنیای پوچ
دلم می‌گیرد
وقتی تو هستی چه غمی می‌توانم داشته باشم ؟
اما حیف که تو را آنچنان که باید نشناخته‌ام
و از بزرگی تو هیچ نمی‌دانم
نمی‌دانم خدایا این چه آزمون‌های سختی است که مرا مبتلا می‌کنی
یعنی می‌شود روزی چشم باز کنم
و جز محبت تو در دلم هیچ نباشد ؟
آیا آرزوی چنین روزی را جزو خوبی‌های من به حساب می‌آوری ؟
یا رب العالمین
ای آنکه همه این جهان را پرورش داده‌ای
و من کمتر از نقطه‌ای در صحنه پهناور این هستی
تو را می‌خوانم
ای آنکه در عین بلند‌مرتبه‌ای خود با همه هستی
...
کیست که بتواند مرا از نجاستها نجات دهد جز تو؟
چه کسی مرا از این « س » آزاد خواهد کرد ؟
جز تو...