به نام خدا

می نویسم که در تاریخِ زمانِ گذشته که سرخوشانه بر آستین روزگار می گذشتیم و می گذشتیم، خویشتن را بالاتر می پنداشتیم و عیب دیگران می گرفتیم و بر نزاهت خویش بسی لذت می بردیم...

و آن سان در تفکر غرق می گشتیم که دیگران را چه شده که به عیوبی چنانی مشغول شده اند و خود و خدای خود را به فراموشی سپرده اند... گاهِ شب نگار بر خدای خویش نزدیکی می جستیم و باز در بوته زار غرور اسب تکبر می دواندیم ...

و گذشته ها که پر بوده از فراز و نشیب ها و بت ساختنها و خدا ساختن ها، تا آنجا که فهمیدیم هیچ نداریم و هیچ نیستیم؛ اما به حسابمان آورد و ما را مشغول به خودمان ساخت که برویم در چراگاه گناه بچرخیم و بچریم و علفهای خوشمزه را به دهان بگیریم و بسی لذت ببریم که حیوانیت را آسایشی است بس پنهان ...

و در پس این حیوانیت از دره ها سقوط کردیم و پایین تر از آن حیوانات،به نشخوار هستی مشغول گشتیم و روحمان که به خاطر سفر آینه ها تازه می شد ما را دید که گرفتار شدیم در جایگاه همان کسانی که روزگاری در جان خویش آنها را طعنه می زدیم که "های شما را چه شده با این همه نعمت، کفر نعمت می کنید!" و وای بر ما که با آن همه دانسته ها کنون در قله های معکوس بدتر از حیوانات، خوراک رذالت می خوردیم و از صداقت و وفای به عهد گرفته تا نماز و ... همه تعفن گاه تعفن شده بود ...

آه هنوز هم سیاهی ها امان نمی دهند به کلام که گفته شد در جایگاه آنان، حال که ما جایگاه کسی را ندانستیم و نیشخند گرفتیم! و اکنون به پست ترین نازل شدیم و استهزاء گشتیم که لازم نیست کسی ما را مسخره کند، جهان خود بهترین مسخره کنندگان است...

که آن کس چون می نالید از دوری خدا؛ کنون می نالد از آزمونهایی که یکی پس از دیگری به بدترین نمره می گذرد ...

کاش اینگونه بود که عادت کردیم برگه های آزمون را پاره کنیم و خود را پرت کنیم به مرداب نیستی و در غصه ها جولان دهیم که ای کاش دردی بود که نیست و کدام غصه که شادی امانمان بریده و خنده های سرمستانه شیطان و نفس را کیست که نشنود ؟

نمی دانم با این همه در عشق چه سری است که می کشاند و پرواز می دهد و سیاهی می زداید ...

و نمی دانم چگونه او جهان را به تربیت ما بر می انگیزاند و ما این بدان روزگار چه کردیم با خویش ... نمی دانم ...

والسلام.

4:32 بعد از ظهر دوشنبه، 3/3/89