به نام خدا

چند روز پیش (20 مهر) تولد وبلاگم بود …و می خواستم بنویسم از این 5 سال و نگاهی داشته باشم به روندی که طی کردم … اما هنوز فرصت نشده بود، الان هم این مطلب رو می نویسم به این امید که بتونم مفصلاً در موردش بنویسم… همینطور چند روز پیشتر اون هم تولد خودم بود … و ورود من به 25 سالگی …

در این پنجسال وبلاگ نویسی که از 19 سالگی ام آغاز شد، فکرهایم را نوشتم، شروعی بود برای نوشتن از دردها، و نالیدن از درد بی دردی؛ الان شاید کمی بفهمم که درد بی دردی چیست و راه علاجش کدام است … خدا را شاکرم از این بابت که مرا دغدغه مند ساخت، دغدغه دار نگاه داشت و از او می خواهم دغدغه مند زنده بدارد و نکند روزی که روزمرگی مرا با خود به مرداب یکنواختی ببرد تا بوی تعفن مردگی در عین زندگی جهان را آلوده سازد! بلکه امیدم این است که حضرت حق با لطف اولیاء خاص خود (اهل بیت علیهم السلام) از من و همه دوستان و عزیزانم دستگیری نماید و ما را همواره در مسیر قرب خویش حرکت دهد تا از همه مقربین درگاهش به حضرتش نزدیکتر گردیم …

خدا را بابت همه نعمتهایش شکر و سپاس، نعمت پدر و مادر، سلامت، خواهر و برادر، دوستان خوب، معلمان نیکو … پیروزی ها و شکست ها، عاشقی ها و دلشکستگی ها، نگاه ها و گذرها، شادی ها و غم ها …

ایامی چند به افسردگی گذشت، بعد آن رشد و سقوط های پی در پی و اکنون اما دلم بسیار روشن است … به لطف رب العالمین که فرمود : « إن علینا للهدی » (لیل – 12) « بی تردید هدایت کردن بر عهده ماست » و این روشنی دل پیوند خورده با نوری از عالم قدس، زوجی از جنس آسمان و به وسعت کرانه هستی که این تحول، لطف خداوند است در اجابت « حول حالنا الی احسن الحال » … 

وبلاگ نیز در چند روز آینده تغییر دیگری خواهد کرد تا فصل جدیدی از زندگی من آغاز گردد …

دوستان زیادی در این راه پیدا کردم و خدا را بابت همه آنها شکرگزارم و توفیق آنها را خواستار … و از همه کسانی که به نوعی باعث رنجش آنها شده ام، طلب عفو می کنم هرچند که جز بر مدار محبت نخواستم باشد رفتارم …

اللهم صل علی محمد و آل محمد …