به نام خدا

اندیشه ای که مدتی بود به آن مشغول بودم و در دوستان نزدیکم زیاد می دیدم؛ بالاخره مجالی یافت تا به ریسمان کلام در آید!

آن هم « روحیه شاعری » است! روحیه ای که با گستردن فضای احساس، گذاشتن بار معنا بر روی لغات، مانع رشد انسان می گردد…

از آنجایی که قائل به اطلاق کامل چه نفی و چه اثبات امری نیستم، لیکن روحیه شاعری را زمانی در مسیر می دانم که انسان رشد خود را با پای چوبین عقل طی نموده باشد و روحیه مردانگی و جرأت روبرویی را در خود به اوج رسانده باشد.

این است که سالکان نیز در مقامهایی ترک ابزار احساس می کنند تا عقل به بلوغ رسد و آنگاه چون به شعر رجوع می کنند؛ دیدگاهشان متفاوت است.

این مسئله زمانی حادتر می شود که نویسنده ای که خالق کلمات است، دچار سحر ترکیب لغات می شود و خویش و جایگاهش را فراموش می کند …

امان از آنچه که انسان را مست کند، که دستور « و لا تقربوا الصلوه و انتم سکاری » (نساء – 43) و به نماز نزدیک نشوید در حالی که مست هستید! برسد…

که کسالت و دوری از نماز نتیجه مستی است… مستی عالم طبیعت که درد بی دردی است …

و این است که انسان نباید از داشته خویش و فضل الهی اش لذتجویی کند؛ و فراموش نکند که همه چیز از اوست …

اللهم صل علی محمد و آل محمد

پ.ن : واضح است این پست در مورد خانم ها نیست؛ چه اینکه زن آیینه جمال الهی است، هرچند قدم در حیطه رجال گذشتن برای زنان ناممکن نیست …