به دوستی عزیز که سلامت نفسش جانم را به پرواز آورد.

----

 و آن هنگام که عشق طلوع کرد

 زمین پاک که بایر بود

 عاشق شد

 آسمان زمین را گفت

 که اگر میخواهی 

 خبری از غروب نباشد

 باید صاف شوی

 صفحه شوی

 بگذری از درون خویش

 و از منویات و خواسته هایت

 بر زمین سخت بود


خبرش بود

 قیامت چنینش خواهند کرد

 و می دانست طومار آسمان در هم خواهند پیچید

 پس به یاد صحبت آن پیر افتاد

 که بودنش تجلی عشق بود

 که گفته بود به بندگان

 بمیرید قبل از آنکه بمیرید

 پس اینکه زمین 

 تصمیم گرفته بود

 بمیرد

 و خود را خالی کند

 اما مگر میشد

 او پر بود از میلیاردها انسانی که

 در او دفن بودند

 رضایت تک تک آنها می بایست گرفت

 ورنه عشقی که در آن حقی ضایع شود

 که عشق نیست

 پس به سراغ آنها رفت

 « چه خیال کرده ای ؟ مگر ما بازیچه تو ایم 

 که هر وقت خواستی

 ما را از خویش بیرون کنی ؟

 نه

 نخواهیم آمد بیرون

 این سخن اکثر جاهلان بود

 به سراغ عاشقان رفت

 مجنون

 ای زمین

 «

 ای زمین

 من در همین جا با لیلای خویش آرام گرفته ام

 این آرامش از من مستان

 »

 آه

 که زمین چقدر دلشکسته بود

 به سراغ عاقلان این بار باید رفت

 « ملاصدرا

 گفت

 ای زمین

 بودن ما در اینجا 

 مایه ادامه هستی است

 و نظریه جوهری

 بی بود ما در این جا

 معنا ندارد

 و البته زمین می دید

 که خودخواه نیست ملاصدرا

 لیکن...

 گذشت و گذشت

 و آفتاب عشق

 اینک به میانه ظهر رسیده بود

 به سراغ حسین رفت

 او را داستان خود گفت

 پس حسین علیه السلام فرمود

 ظهر

 نماد جنگ است

 و خاندان من در چادرند

 کنون نمی شود

 آسمان رنگی دیگر گرفته بود

 و می رفت به غروب برسد

 که زمین به زینب رسید

 و جهان سراپا ماتم شد

 و زمین

 خجل از خواسته خویش گذشت

 آفتاب عشق

 در غروب پاییز

 بود

 آری

 می بینم

 غروب شلمچه بود

 آسمان نزدیک زمین بود

 گویی آسمان آمده بود لب بر زمین بگذارد

 تا حرارت زمین را بگیرد

 اما از گرمای درون زمین

 آسمان گر گرفته بود

 و به قرمزی می زد

 که ناگاه

 عرش به صدا آمد

 و زمینیان همه خوانده شدند

 در پی اینکه

 چه شده است

 ناگاه 

 از مسجدالحرام صدایی برخاست

 نمی دانم 

 آفتاب عشق هنوز غروب نکرده بود

 گوییا 

 جهانیان همه منتظر بودن

 بودند

 روز خورشید فرا رسیده بود و نزدیک غروب آفتاب عشق بود

 صدایی می رسید

 انا المهدی

 که ناگاه

 زمین بهم ریخت

 گویی

 رمز هستی را در آن کلمات ریخته بودند

 زمان به عقب برگشت

 و آفتاب عشق به نقطه ابتدای طلوع

 وه 

 که چه زمانی است

 دل زمین شاد شده بود

 نه اینکه عشقش را فراموش کرده باشد

 نه

 آخر

 مدتها بود

 از ظلم و جور انسانها

 عاشقی پا بر او نگذاشته بود

 پس زمین

 جانش را مهیا کرد

 هر آنچه داشت

 زیر پای مهدی زهراء گذاشت

 و مهدی

 حکومت خود را با 313 نفر بنیان نهاد

 و زمین را دستور داد

 که از درون و بیرون بجوشد

 

 و سرچشمه های خویش

 بیرون دهد

 و چنین کرد

 

 آه که زمین چه سبک شده بود

 گوییا دیگر به آخر رسیده بود

 دیگر من اش کم شده بود

 با دستور مهدی

 که ناگاه مهدی کشته شد

 و زمان برگشت

 در ناقوس عالم زدند

 زمان رجعت رسیده است

 چه کسی ؟

 چه خبر است اینجا؟

 حسین بن علی آمده است

 گویی در تقویم کتاب تاریخ نگاشته اند

 با رجعت حسین

 او آنچنان حکومت می کند

 که ابروانش را بر می بندند

 و زمانه پیروزی حق بر باطل

 و می گذرد

 تا قیامت 

 فرا می رسد

 در نفخ صور می دمند

 همه مرده اند

 و خدای ذوالجلال و الاکرام فقط حی است

 حی مطلق

 می گویند

 اهل بیت نیز هست

 چه کسی می داند

 پس فریاد می زند خداوند

 چه کسی زنده است

 و از هیچ کس صدایی بر نمی خیزد

 آسمان در هم می پیچد

 و زمین به دستور خدا صاف و مسطح می شود

 و آفتاب عشق طلوع می کند

 می دانی چه بود افتاب عشق ؟

 وقتی که آفتاب عشق در حال طلوع هست

 ناگهان بانگ برمی زنند

 همه چشمان خویش بربندید

 که بانوی دو عالم حضور می یابند

 به بارگاه هستی

 زمین

 آری همان زمین

 که روزی چادر زهرا را خاکی کرده بود

 آری همان زمین

 کاینسان نادانسته عاشق این آفتاب عشق شده بود 

 بحرکت می آید

 سلام بر فاطمه زهراء

 شناخته شده آسمانها

 اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها بعدد ما احاط به علمک