به نام خدا

پیشگویی !
خدایا ببین من پیشگو شده ام! آری آری ... پیشگوی خود شده ام ! می دانم که در نهایت به چه خواهم رفت ! می دانم که لحظه لحظه در حال سوختن در جهنم تو هستم ! و چه عذابی بدتر از دوری از تو ؟ اما چه کنم که نفس را آنگونه عادت داده ام که هیچ راه برگشتی نیست ... همه پلها را خراب کرده ام ...
اگر بگویم که از لطفت مایوس شده ام حرف دلم را زده ام اما نمی گویم چون می دانم از حربه های شیطان است! اما منی که نفسم با شیطان یکی شده چه بگویم ؟
این حرفها سخت ترین حرفهایی است که به دیوار دل و تنهایی ام می زنم تا همگان بخوانند و بدانند !
بدانند که رنگ فروشی باز کرده ام! خود را به هزاران رنگ به این شخص و آن شخص نشان می دهم ! و خود چیز دیگری ام !!! الهی کم من قبیح سترته ؟؟؟
خدایا بس است ! .... نمی دانم ... باید به خودم بگویم بس است! اما چه بگویم ؟ مگر این نفس حرف گوش می کند ؟ از هر دری که خواستم به سمتت بیایم، مدتی آمدم ولیک تا نفس راهم را دید به دنبالم آمد و مرا به راه خود برد ... و تو نظاره گر بودی ...
تو میدیدی که چطور هوس را بر تو ترجیح می دهم .... تو میدیدی ... تو نجواهای مرا به یاد داری ... تو تنهایی خودم و خودت را به یاد داری ... و تو ... تو ...
می نویسم و خوب می دانم که هرروز بدتر از این خواهم شد ... می دانم بزودی آنچنان رنگ شیطان در وجودم قوت می گیرد که همین کم لحظات را نیز با تو نخواهم بود!!!
بازهم گناه و گناه و بازهم گناه ... این است سزای هر کسی که از خدا دور شود ... خدایا .... دیگه خسته شدم ... هیچ گونه راهی برای سالم ماندن نیست ... یعنی امکانش نیست !
آخر مگر تو مولای من نیستی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کجاست جواب تو ؟ و چرا نمی شنوم که بگویی من مولای توام ؟؟؟؟
انگار که خود بمن القاء می کنی که : خدای تو نفس توست!!
راست می گویی ! من میدانم به اشتباه می روم اما چه کنم ؟ تو اگر جای من بودی چه می کردی ؟ سخن عقل را نمی توانم عملی کنم .... احساس هم که گذراست ...
چه کنم ؟
خدایا ... من هیچ ندارم ! هیچ ... تو را ندارم ... تو در زندگی ام نیستی ... من محوت کرده ام ...