بسم الله الرحمن الرحیم

آری، چگونه می توان بود اما آزاد بود ؟ باید نبود تا بتوان آزاد بود ... آزادگی ... رهایی از جهان هستی، نه نه؛ منظورم عزلت و گوشه گیری نیست! 

منظورم آزادگی است! اسیر نبودن، در بند چیز یا کسی نبودن؛ در بند عاطفه نبودن، در بند قدرت نبودن، در بند ثروت نبودن، در بند رابطه نبودن ...

آه که چقدر دلم می خواهد ... و قرین شدن این خواسته با اول شعبان را مبارک می گیرم، هر چند آلودگی از روح به جسم و از جسم به روحم نفوذ کرده و بندها و اغلال را بر همه جایم متصل کرده ... 

آزادگی! به گمانم این آزادگی همان گمشده عارفان، همان مستی شاعران، همان عقل فلاسفه، همان .... همان ... همان ...

آزادی در قید بودن نمی گنجد، اگر آزادی، نیستی و اگر هستی یعنی آزاد نیستی ... وای چه دردی است درد بودن! نه از افسردگی و ملامت روزگار! 

از اینکه تا هستی مرغ تو اسیر شده است ... 

وای چه سخت است! این مرغ اسیر را تکلیف دادن، تکلیف هدایت ... تا با باز شدن قفس پرواز را از یاد نبرده باشد ...

چرا! می شود آزاد هم بود، آنگاه که عاشق باشی! نه نامحرمان نخوانند، منظورم از عاشقی، عشق جهان است... نه هیچ چیز دیگر ...

که اگر عاشق باشی، نیستی! چون غرق در دیگری شدی و آن دیگری تو را گوهر آزادی خواهد بخشید ...

قرآن مرا ببخش! بابت دوری هایم از تو؛ و ای اهل بیت عصمت و طهارت شما مرا ببخشید بابت اسائه ادبهایم در این روزگار زیبا ...

پس عاشق، آزاد، است؛ سه کلمه ! سه کلمه مقدس، عاشق که قلب در معشوق شده، آزاد که نامحدود است، و است که عین وجود است ...

و حال ببین که عاشق و آزاد دست به کاری می برد! مگر می شود نشود ؟!

بگذار لَختی اندیشه کنم... بنابر قانون هستی، اینگونه نیست که ناگهان از آزادگی سقوط کنی! از یک به صفر مسیری بس پیوسته و انسان در آن در حال حرکت است ... و این آزادگی هم اندک اندک از انسان سلب می شود...

 یَا صَاحِبَیِ السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ (یوسف - 39)

« ای دوستان زندانی من! آیا خدایان پراکنده بهترند، یا خداوند یکتای پیروز؟! »

هرچند احساس میکنم این مرحله، با توحید فاصله بسیار دارد! چرا که فرد ممکن است هوای نفس خود را اله خویش کند : أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ (جاثیه - 30) 

« آیا دیدی آن کس را که هوای نفسش را اله و معبود خویش گرفت ؟ »

آری هوای نفس، چند شاخه و چند شعبه عمل میکند؛ درست است که لذت را نشانه گرفته، ولی انتقام، حسرت، تکبر و ... شاخه هایی هاست که گاه طعم لذت را چون زهر می کند و چون زالویی جان فرد را می مکد و دوباره او را می خواند! چون ضعیف شده بازهم تن می دهد تا آخر هیچ از او باقی نمی ماند ...

از این جهت شاید بتوان گفت نفس، واحد است! اما واحد عدد! به معنی که دوئیت و سه بودن برایش با معناست و همینطور قهار نیست ...

و جالب تر اینجا که نفس نیز قهار است! اما قهار در معنای خوار کنندگی! که در مفردات راغب اصفهانی به آن اشاره رفته است ...

حال آنکه خداوند قهار است که غلبه کننده و رام کننده انسان است!

راغب اصفهانی، ترجمه و تحقیق مفردات الفاظ قرآن کریم،انشارات مرتضوی، چاپ دوم، جلد سوم، صفحه 256