به نام خدا

سالهاست که در خویش می بینم به هنگامه نا معینی از جهان دور می شوم و از رادار هستی محو می شوم ...

قبض و بسط، شب و روز، مستی و هوشیاری، ظلمت و نور، عزلت و عودت، هجرت و رجعت ... 

چگونه می توان از بسط به قبض مسیری ساخت تا جان خویش را همراهش کنی ؟ 

و اویی که روحش لطیف تر از ریحانه ای است را نیازاری ...

« او » یی که نزدیک تر از تو به توست ...

بودن « او » ارزشمند است تا تو جریان ساز شوی، تا تو باشی که شب را به روز تبدیل می کنی و از اختلاف شب و روز درس می گیری که مهمترین اتفاق عالم هستی در تبدیل قبض به بسط و بسط به قبض می افتد ...

تا تو بزرگترین حادثه کائنات هنگامه رسیدن نور به ظلمت را دریابی و مسیرش را ایجاد کنی ...

و از عودت، ناگهان به عزلت نروی تا آن هایی که عزیزند را نیازاری ...

و عشق کلمه مبارکی است که با آن می توان هستی را به جریان دائمی شب و روز تبدیل کرد ...