تنفّر، تنفّر؛ انزجار ... انزجار، حس ناخوشایند نبودن ... نه نادیده انگاشته شدن، چرا که این را می توانست دریابد که مورد توجه قرار می گیرد... اما بدتر از همه اینها خاری بود که در جانش می رفت که بیشتر فرو رود؛ مسئولیت و مسئولیت ... امکانات، آسودگی، دیگر از خودش هم متنفر شده بود...
قدرت دیدن؛ توان درک کردن و ناتوانی حرکت بیشتر از همیشه احساس می کرد ...
و تنهایی را می رفت به اوج خود برساند ... 
نه عرقی که خود را آسوده کند و نه دودی که دمی آسایش برگیرد...
لاجرم غرق در افکار می شود، به اتلاف گذر می کند زمان را؛ بالا می رود، پایین ...
و می گذرد ...