به نام خدای نور

 

 

 

 


 

مرده ام ... خیلی وقت است، سیاه شده ام... به مانند قیر شب که آفتابی بعدش نیست... 

و تبدیل شده ام به ظلمت محض که خروجی از آن مقدور نیست ...

و هر زمانی داغ شدن و از جمود قیر و ظلمت جاری می شوم اما کماکان ظلمت و تاریکی ...

جریان در تاریکی ادامه دارد ...

رجب است، و ما - مجموع تفکرات، خواسته ها، رفتار و افعال م - در سقوط جهنم ایم ! و بدیِ ماه رجب این است که این را بیشتر احساس می کنی !... و می فهمی ...

فریادِ علم در لباس جهلی که به تن پوشانیده ام مرا دیوانه کرده ... این چگونه حصاری است ؟ از درون پر از خار و بیرونش ابریشم نماست ! هر کسی که می بیند به وجد می آید و از درون نمی داند چه کرده با من این علم ...

وزن سنگینِ بودن را چون توانای تحمل نبُوَد، لاجرم سقوط می کنی ...

به انتهای وجود؛ آنجا که عدم، بسان ظلمتی افروخته که از سقوطت جان می گیرد تو را در آغوش می گیرد ...

و آه از آن ذره نورِ وجود که در جان تو به اجبار ودیعه گذاشته اند! سازگار نمی شود با سیاهی عدم و جنگ آغاز می شود ...

 تقویم خسران ورق می خورد و زنگ جرس قافله علم به صدا می آید که تو را ترک می کند ...

والسلام.