به نام خدا

از وقتی که تو را دیدم؛ ناگاه در دلم آتشی شعله ور شده، آتشی که هر آن بر شدتش افزوده می شود... هر چه سعی می کنم از آن فاصله بگیرم، گویی دوباره خرمن کاه دلم را به آن می سپارم تا بسوزاند و شعله اش عمیق تر گردد ...

و این چند روز، چه سخت شده است ... و من که نمی دانم چه باید کنم؛ دل به دریا زده ام و با خود گفته ام باید به تو بگویم که دوستت دارم ! و وقتی که می بینم جمله ها کفاف نمی کنند ...

خود را نزدیکتر به تو می کنم تا مرا ببینی، شاید عشق مرا هوس بپنداری ... اما چنین نیست ... بارها نگاهم را به سویت نشانه گرفتم، ولی از من برگشتی ... و مرا ترساندی از محبت ...

مرا برای همه اشتباهاتم ببخش... ای همیشه خوب ...

...