خدايا ! بازم به حال خودم گذاشتی ؟

خدايا ديدی امروز چی شد ؟ تعريف کنم تا همه بفهمنن ؟ خدايا ميدونم بين خودم و خودت ميمونه ... خدايا دلم گرفته ... خيلی ! از دست خودم ... نميدونم ... آخه تو ماه رمضان و دوری از تو ؟ اونم اينقدر تابلو ؟ ... چطور ممکنه ؟ اين رمضان هم مثل رمضان سال گذشته و سال پيشش ؟ باز هم روز دوشنبه ؟ ... آخه خدا ... خدا دارم يواش يواش مطمئن ميشم که هيچ وقت نميتونم يه بنده خوب برات باشم ... خدايا بازم اينقدر منو بخودت نزديک کردی... تا يه امتحان گرفتی طبق معمول ... همون اول امتحان ورق سفيد تحويلت دادم ! البته روش نوشتم : خدايا من لايق عشق تو نيستم .... خدايا ديدمت که وقتی برگه رو ازم گرفتی ناراحت شدی ... اما گفتی : شب قدر بيا کارت دارم ... خدايا می ترسم اينقدر روم زياد بشه که شب قدر رو هم نيام ... يعنی بيام و نگات نکنم ... ميدونم اينقدر کريمی که نمی ذاری  قربون کرمت برم ... دلم شاد شاد شد ... تو سريع الرضايی ... من بَدَم ... من بَدَم ... تو خوبی ... آخه چرا من گناه رو به انس با تو ترجيح می دم ؟ آخه چرا من تنبلی رو به تلاش ترجيح می دم ؟ خدايا راه رو بهم نشون بده ... خدايا يه کاری کن متقی شم ... خدايا ... مولای من ... نذار دلم سياه شه ... کاش ايمانم کامل بشه ... خدايا ۲۰ سالم شد! ۲۰ سال ... کی ميشه يقين پيدا کنم بهت ؟ ... کی ؟ خدا طاقتم تموم شده ديگه ... ميخوام برسم به نفس مطمئنه ... ديگه نميتونم با نفس اماره مبارزه کنم! خيلی زورش زيادتر از من شده ... الهی اعوذ بک من نفس لا تشبع ...  خدايا می ترسم شب قدر رو از دست بدم ... خدايا شب قدر... خدايا شب قدر ... خدايا ...