به نام خدایی که پرستش او سزاوار است

اما به راحتی او را فراموش می کنیم... با آمدن بارانی دلمان هوایی می شود و با شنیدن خبر بدی او را به یاد می آوریم. در هنگامه ای که نگرانی برای آشنایی داریم دعا می خوانیم و چون همه چیز بر وفق مراد است عصیان می کنیم و حتی لحظه ای به او نمی اندیشیم. - کاش لااقل به خود می اندیشیدیم -

 


 

منت خدایی راست که با اصرار بندگان به نافرمانی اش، رئوفانه گذشت می کند، آنانی را که دوست می دارد به بلا می اندازد تا خدای خویش به یاد آورند و آنان را که قلبشان قفل شده به خودشان وا می گذارد... 

عده ای دائم در بلایند و نمی دانند این نعمتی است ! که بی بلا خدا نشناسند...

الحمدلله مر خداوندی راست که نزدیک به بندگان است آنچنان که او را احساس می کنند، و از آنان دور است چنانکه برای نزدیکی اش نزدیک است فریاد بزنند.

خداوندی که جهان پر از عجایب و معجزات را آفرید برای انسان.

و انسان، هدف نشناخته گمراهی پیشه کرده طغیان می کند چون خود را در ناز و تنعم می بیند ... ولی امان که « آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود / عاقبت در قدم باد بهار آخر شد » بهار بلا که جز بر دوستدارانش نازل نمی فرماید ...

تا وقتی که از ظرفیتهای خویش بهره نجوییم، تا زمانه ای که هدف را شفاف نکنیم، تا لحظه ای که ارزش خودمان را درک نکنیم...

زندگی همیشه در گذر است... چه با هدف باشی، چه بی هدف... چه در بر کسی باشی یا کسی در بر تو ... چه در بستر بیماری باشی یا بیماری در بستر داشته باشی ...

نگاه کن چون می گذرانی لحظات را ... 

اگر از من بپرسی از ظرفیتی که در خود می بینی چقدر سود می جویی، در این زمانه که تاریکی بر اندیشه و عملم سایه افکنده می گویم فقط یک از هزار ... و چه ظلمی بالاتر از این بر خویش ...

تا وقتی نگران رفتارهای دیگرانم، اما از خویش غافل... 

می گوید :

سحر نزدیک است ...