از در در آمدی و من از خود به در شدم 

 گویی کز این جهان به جهان دگر شدم

شاید باید تصحیح کنم، بودن تو جنس برتری از همه آرامش هایی بود که تا الان داشتم ... آرامش و عشقی که به ازای اون می تونم از خیلی چیزهایی که تا قبل از اون حتی « فکر گذشتن » از اونها رو هم نمی کردم، بگذرم ...
فکر اینکه یک روزی شاید از عادتهای گذشته ام  - که خیلی با اونها عجین بودم - بگذرم و روش جدیدی رو برای زندگی شروع کنم، فکر اینکه از اون چیزهایی که بهشون وابستگی دارم راحت تر جدا شم برای بیشتر بودن با تو برام محال بود...
و حتی فکر اینکه روزی بیشتر به خودم برسم! و بیشتر از خودم مراقبت کنم؛ چه در ظاهر خودم و چه در رفتارهام... باز هم برای ناممکن می رسید ...

چطور با اومدن تو همه اینها یکباره اتفاق افتاده ؟

"توی تنهایی هام، به تصویرهایی که از تو در ذهن خودم گرفتم خیره می شم... تصویرهایی که از لحظه های دیدارت توی ذهنم با همه وجودم گرفتم ... ممنون که این اجازه رو بهم می دی که بهت فکر کنم ..."