به سوی تو، به شوق روی تو، به طرف کوی تو سپیده دم آید، مگر تو را جویم، بگو کجایی نشان تو گه از زمین گاهی از آسمان جویم.

الان که بیشتر فکر میکنم، می بینم بودن او عاملی است برای « شادابیِ » من؛ شادابی که تا پیش از این شاید از موفقیت درسی یا مالی به دست می آوردم اکنون با بودن او می یابم.
هر چند که از بحثهای تکراری « خواستن او برای خود » یا « خواستن او برای خودش » خسته ام؛ اما بدم نمیاید کمی راجع بهشان فکر کنم.

"از وقتی که با تو آشنا شدم، زندگیم متحول شده... خیلی عوض شدم... خیلی خوشحال ترم، واقعاً دیگه مشکلات به نظرم کوچک میان ... "

(٧)