به نام خدا

سرایت می کند عشق از نگاهت

به جان می رسد تیر از کمانت

زنگ زدم و احوالپرسی کردم. خیلی خوب بود؛ قرین شدن احساسات هردوی ما در این لحظات باعث خرسندی هر دومون میشه. هرچند که احساس میکنم این رو می دونه و نمیذاره از این راحت تر باهم صحبت کنیم.
عجیبه! این کشش وحشتناکی که در هردوی ما هست اما با توقف من در برابر این کشش، بیش از پیش من رو جذب می کنه...

"نمیدونم چی‌ باید بگم، اما دوست دارم بدونی که جز به تو فکر نمیکنم... عزیز دلم، چی‌ برات بگم ..."

(۵)