سياه بينی (متن)

سالهاست که در کویر خشک دنیا به دنبال آب حیات عشق می گردم. آه که چه سرابهای هوس که مرا نفریفتند و آه که چه نیش ها از مارهای سخنگو که نخوردم ... پیر مرا گفته بود که عشق را نخواهی یافت در این کویر، و مرا به میخانه محبت دعوت کرد لیک از پس سراب هوسی که در دنیا دیدم، راه دنیا پیش گرفتم ... باد حسرت ردپاهایم را از روی شن های داغ کویر پاک کرد و راه بازگشت را گم نمودم ...
عقل به شدت تشنه معرفت شده ... آسمان رنگ عوض کرده و زمین رو به سردی نهاده ... بازهم صدای زوزه گرگ ها بلند شده ... نگاه کن شغال شهوت آنطرف تر مرا نظاره می کند، از پشت سر هم روباه تنبلی و گراز غضب منتظرند...
روی به سوی دل کردم، صدای دل به ناله بلند که چه می گویی ؟ آنچنان می گویی که اگه کسی نداند گمان خواهد برد مهربان، تو را رها کرده!

دل، راست می گوید ... نمی دانم چرا اینقدر سیاه می بینم !