نغمه دل و بازهم سکوت عقل ...

بازهم دل نغمه می سراید از همه چیز ... درد بی دردی ... آنی که نعمتهای خداوند آنچنان او را نازپرورده کرده که هیچ نمی فهمد ... هر وقت  خواست بفهمد با اندک تلاشی شکست خورد ...
دلی دارم که آنقدر ساده و بی ریاست که هر زیبایی را برای خود می خواهد ! و هنوز نمیداند که هر زیبایی متعلق به او نیست ... چقدر بر این دل حسرت خورم ... آه که اگر کمی دلم قوی تر بود ... آه اگر ... اگر ...
اگر عقل مدار بودم ! ... صداهای نا آشنا گوشم را آزار می دهد ... آواز دلخراش گناه است که باز چون آتشی دورم را احاطه کرده ... نزدیکتر می آیند ... راه فرار نیست ... گرفتار آمدم ... ماه رمضان و دوری از خدا ؟ آری ! به همین سادگی ... به سادگی این لغات ...
نمی دانم مگر همین دیشب نبود که نجواها داشتم ؟ ... پس چطور شد در کمتر از نصف روز اینگونه شدم ؟
چطور ؟ ... نمی دانم ... آیا بدرفتاری نمودم ؟ ... چه کردم که مرا به حال خودم واگذاشت تا گناه کنم !!! ... خدا را شکر که شما هیچ نخواهید دانست از انتهای دلم ... شما که می خوانید ... دل من را عمقی است که خواسته و ناخواسته عرش خداوند است ... دلی که بارها چون دنیا را دید فریب او را خورد اما بازهم خدا با لطف خود او را به سمت خود گرایش داد و خدا توبه کرد تا من توبه کردم ...
دعای افتتاح چه زیباست ... چه دعاهایی داریم ! ... دیشب با آن آشنا شدم ...
ای عقل ... تو را چه شده ؟ چه شده ؟ مگر نمی بینی چون انسانهای احمق شده ام ؟ که آرزوی خدا دارد و هیچ کاری برای آرزویش نمی کند ؟ ... ای عقل چه چیز تو را مست کرده که مدتهاست سکوت کرده ای ؟ ...
چندی پیش داستانی که را شنیده بودم در خود احساس کردم ... احساس کردم که از قعر چاهی در آمده ام و لیک در کنارم انواع حیوانات می بینم ! اما نه از آن جهت که دیگران حیوانند! بل از آن جهت که من در مقام "گمراه تر" از حیوانات بودم و اکنون به مقام حیوانیت رسیده ام و هنوز بسیار راه است برای انسانیت ...
اما چیزی از این احساس نگذشته بود که پایم در چاه لغزید و بازهم هر آنچه که با توبه ساخته بودم خراب کردم و سقوطی وحشتناک به قعر چاه کردم و اینک اینجایم ...
ماه رمضان ... دیدی از هفت نگذشتی و برگشتم ؟ آخر عادت 20 سال زندگی ام به دنیا را چطور می توانم درست کنم ... همه اش شکست ... همه اش شکست ... دیگر توانی برایم نمانده ... بازهم خواهم آمد چون او می خواهد ...
می دانم که می خواهد ... می دانم همیشه چشم براه من است ... او مهربان است ... می داند اگر غلطی کردم نه از جهت عناد با او بود ... فقط غفلت بود ... همچین می گویم غفلت انگار چه چیز کوچکی است ... آیه را فراموش کردم ...
" و لَقَد ذَرَأنا لِجَهَنمَ کَثیراً مِنَ الجِنِ و الإنسِ لَهُم قُلوبٌ لایَفقَهونَ بِها و لَهُم أعیُنٌ لا یُبصِرونَ بِها وَ لَهُم ءَاذَانٌ لا یَسمَعونَ بِها، اولئک کَالأنعامِ بَل هم أضَل ،اولئک هم الغافلون " اعراف - 179
و به درستی آفریدیم برای جهنم بسیاری از جنیان و انسانها را، برای آنها قلبهایی است که با آن در نمی یابند و چشمهایی است که با آنها نمی بینند و گوشهایی است که باآنها نمی شنوند، آنها چون حیوانند، بلکه گمراه تر، آنان خود غافلانند.

... آیا جهنم ؟ ... نه ... به یاد دعای کمیل افتادم ... خدایا ... اگه من رو بندازی جهنم ... هرچند من کجا، امام علی کجا ؟ نه ... منم فریاد می زنم ... می گم خدا منو ببخش ... خدایا من دوسِت داشتم ... خدایا من معاند نبودم ... خدایا ...
هیهات من ذلک الظن بک ....

مولای من ... دوستان دعایم کنید ...