بسم الله الرحمن الرحیم

    فلما قضی موسی الاجل و سار بأهله ءانس من جانب الطور نارا قال لاهله امکثوا إنی ءانست نارا لعلی ءاتیکم منها بخبر أو جذوه من النار لعلکم تصطلون (29)

    فلما أتیها نودی من شطی الواد الایمن فی البقعه المبارکه من الشجره أن یا موسی إنی أنا الله رب العالمین (30)

    نگاه اول :

    وقتی به دنیا می آیی و جهان اطراف خودت را نمی شناسی، تنها صدای شیون توست که ارتباطت را با خارج برقرار می کند، چه لحظات سختی است وقتی که صدا می کنی و احساس می کنی کسی تو را درک نمی کند، صدایت را نمی شنود و هر کسی به کار خود مشغول شده است ...

    دلمشغولی هایت برای کسی مهم نیست و همه از صرف « بودن » تو احساس خوشحالی می کنند و به « چیستی » تو کاری ندارند، قدم می گذاری در ورطه دنیای فانی و شروع به بزرگ شدن می کنی، یاد می گیری که آنطور باشی که « بقیه » هستند و آنگونه ببینی که « همه » می بینند...

    گوشهایت بسیاری چیزها را می شنود اما دیگر می دانی که کدام با اهمیت است و کدام نیست ... به دنیای خویش اطمینان می کنی، حالا دیگر می توانی اشیاء را لمس کنی، آنها را با وجود می بینی و از « بودن » شان لذت می بری و از « فهم » ـی که پیدا کردی نسبت به آنها در جان خود احساس شعف می کنی ...

    می فهمی که « آتش » بدون سوزانندگی معنا ندارد، « عادت » می کنی اگر چیزی را از هوا انداختی به زمین بخورد و « آرام » آرام دنیایی می شوی ...

    شروع می کنی به « وابسته » شدن، به عروسکهایت؛ ماشینهایت ... چرا که آنها را « دیدی »، « لمس » کردی و با « بودن » ـشان لذت می جستی ... در تنهایی هایت قصه برایشان می گفتی و آنها را خواب می کردی، برایشان چایی آماده می کردی و تو از « جهل » خود، آن ها را در مثل دوستانی می دیدی که واقعیت دارند! حتی فنجان کوچکت را بر روی لبشان می گذاشتی، « می دیدی » که چیزی نمی خورند اما از همان هم « لذت » می بردی ...

    آه که چه دنیای عجیبی است! و چه « لعب و لهو » ی است دنیا ! بزرگ سن تر که شدی، تو را از بازی های کودکانه ات منع می کنند و به بازی بزرگ تر ها عادتت می دهند، یاد می گیری چه کسی را باید احترام کرد، از چه باید هراسید و به که باید دلبست! انسان اسیر محبت است، و چون محبت می بیند کور و کر می شود... پس تو بدون هیچ « مشکل » ـی به زندگی خودت می پردازی، قواعد بازی را یاد می گیری؛ البته با آزمون و خطا و الگوبرداری : کجا چه بگویم تا چه شود، کجا چه کنم تا به آن برسم و البته اگر اندکی با « اخلاق » باشی دچار « ماکیاولیسم » اخلاقی خودت می شوی و برای هر هدف خود توجیهی می یابی و وسایل مختلفی در راه آن خرج می کنی، حتی از خودت هم خرج می کنی.... نه منظورم پول نیست؛ تمنا کردن نزدیک است، هرچقدر هم ادعای استقلال کنی بازهم « آرامش » را تمنا می کنی، گاهی از خودت، و بسیاری وقت ها از چیزها و کسان اطرافت... برای آنها هم دست های خودت را پر از تمنا می کنی و بر « لب » هایشان نزدیک می کنی و ...

    اما دنیا فانی است و وابستگی هایت را از تو خواهد گرفت؛ این « شکست » بزرگی است، از آن گریزی نیست و در آن شکی ...

    پس شروع می کنی به « ضعیف » شدن، اما طولی نمی کشد که برایت « عادی » می شود ... و بهتر است بگویم « فراموش » می کنی، انسان را به درستی فراموشکار نامیده اند...

    بعد این شکست ها و عادتها، این سئوال را از خود می پرسی آیا می شود وابسته نبود ...؟

    در این میان « رند » انِ متفاوتی ظهور می کنند! رندانی که تجربه گرفته از وابستگی ها و جدایی اند، از آنها عده ای « بی تفاوتی » پیشه می کنند، دیگرانی « کنج عزلت » می گزینند و ...

    اما دسته دیگری در این میان هستند، آنها را « عاقل عاشق » می نامند، هرچند هنوز هم خود نمی دانند عاقل عاشق اند یا عاشق عاقل یا کدام ...

    اما آنچه مهم است مرام و مکتبشان است... اینها از جدایی وابستگی ها درک کردند آنچه را که باید.

    نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل رها رها رها من

    آه که فریاد استقلال چه زیباست ! و چه بسیاری که در همین فریاد غرق شدند و هدف را فراموش کردند...

    نگاه دوم :

    عسی أن تکرهوا شیئا و هو خیر لکم و عسی أن تحبوا شیئا و هو شر لکم (بقره - 216)

    خدایا از اینکه همه عزیزانم را گرفتی تا فقط تو برایم عزیز بمانی از تو ممنونم ... (شهید چمران)

    همیشه پندارم چنین بوده آنان را که بیش دوس می دارد، بیش امتحان می کند!

    مگر نه اینکه همه متفق القول اند انسان را سختی رشد دهد ؟

    پس معشوق حقیقی، عاشق را به سختی کشاند، عزیزانش بستاند، باشد که از سختی ها متولد شود، بعثتی که به بزرگی منتج شود و آنچه می خواهی که استقلال داشته باشی...

    هیچ می دانی فرق رجل و نساء در قرآن را تفسیر بر چه می کنند ؟ می گویند یحتمل است « الرجال قوامون علی النساء » رجل به معنی « رجال لا تلهیهم تجاره و لا بیع عن ذکر الله » باشد و آنجاست که حضرت زهرا هم رجل نامیده شده !

    این بدان است که مردانی هم اکنون هستند که حقیقتاً « نساء » در معنای قرآن اند و زنانی نیز هستند که به معنای قرآنی « رجل » اند! مردانی که بیشتر منفعل اند تا فاعل و زنانی که بیشتر فاعل اند تا منفعل ! بنظر ادبیات سختی می رسد اما محتملاً حقیقت این است ...

    در این میان برای خداوند زن و مرد تفاوتی ندارد « و من عمل صالحاً من ذکر او أنثی و هو مؤمن فاولئک یدخلون الجنه یرزقون فیها بغیر حساب » (غافر - 40)

    پس هم زن و هم مرد می تواند به سمت « رجل » شدن حرکت کند و این مسیری سبز است !

    و خداوند بندگانی اش را که دوست می دارد، پس اگر عزیزانی دارند، آنها را از وی می گیرد تا به آنها یادآوری کند که جز او برای آنها متصور نیست و هر آنکس که سر این را دریافت که لا اله الا الله به حقیقت به فیض کامل رسیده است ...

    نگاه سوم :

    و ما تعبدون من دونه الا اسماء سمیتموها انتم و آباؤکم ما انزل الله بها من سلطان (یوسف - 40)

    آنکه را اسرار حق آموختند مهر کردند و دهانش دوختند