به نام خدا
در این اندیشه بودم که افول های روزمره و درگیر شدن در روزمرگی ها را چه می توان نامید ؟ دور شدن از هدف و غوطه ور شدن در آنچه که خواسته ام نیست !
اندک زمانی است که برای گناه معنای دیگری یافته ام و آن دوری از هدف و گم گشدگی است ! و این همان نقل و نباتی است که در همه جا پخش می کنند و بی حس کننده ای است که برای هر طالبی به رایگان عرضه می کنند...
نزدیکی مبارکم به IT و قرابت نامبارکم به بی هدفی را نمی دانم جشنی یا عزایی بایسته است! خاصه آنکه روحیه ناامیدی در جان بی هدفمان فقط اوج می گیرد که « ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون » و به راستی اولیاء خدا به راستی هدفداران حقیقی عالم اند ! هدفی برای خویشتن برگزیده اند که نه آنقدر دور است که دست نیافتنی و نه آنقدر نزدیک که سستی برانگیزد، هدف بودن الله در قدم اول به مثابه جامع نیازهای انسانی و در قدم بعد به عنوان یگانه خواسته انسان و در قدم های آخر یکی بودن جهان و او؛ و تلاش در نگرش این چنینی به عالم آفرنیش اعم از تفکر و احساس تا خیال و توهم ...
می بینم که چه آسان فریفته می شوم و چه با دل و جرأت خدای خویش صدا می زنم و چه هراسناکم از تنهایی ...
عهدهای خویش به زیر پا می نهم و تک و تنها سوار بر قاطر بی هدفی به هر طرف که نفس اشارت و میل دارد می تازم ! و کدام قاطر را توان تازیدن پس به زمین می افتد و من اسیرتر از همیشه لنگ لنگان در پی اسارتی خود خواسته لب بر لبان گناه می نهم و از خود بی خود می شوم ... چه بی خودی نفرت انگیزی که از خمر شراب بدتر نماید ! نه آن لحظه لذتی برایم حاصل آید که خدای خویش حاضر بینم و نه بعد آن تداومی که کارهای روزمره به تعویق افتادن و بدقولی های آن به آن از دیگر معایب آن است ...
اما چه توان کرد که کودک قصه ما نه آنقدر اهل تعقل است که از تجربیات ناخوش روزگار خودساخته اش پند گیرد؛ نه چنان جرأتی دارد که در مسلک گناه خویش برقصد و نه عزم و قصدی برای پاکیزگی ...
چه آنکه را تشنگی نباشد به راستی گواراترین آبها را چه سود ؟
و آن را که سر در علفهای هرز دنیا نموده و گوشهایش هم پر از « آه » و ناله های لذت است را چه به دیدن زیبایی هایی همه از جنس نور ...
اما چه توان کرد که خلق انسان همه این ناامیدی ها را کور کند و دشمن قسم خورده ی انسان یعنی ابلیس نیز پای کوبی ای فراتر شروع کند برای فریفتن وی به ناامیدی ...
ناامیدی هم نسخه های متفاوتی دارد ...
خدایا ای پناه بی پناهان... بنگر که گرچه به زعم خویش پناهگاهی از بی خودی به دروغ بافته ام اما تو نیک دانی که جز تو پناهگاهی نیست مرا ...
پس چشم و گوش و جانم بده آنها که کور و کر و کشتم شان در پس لذتی که هرگز بدان نخواهم رسید....