تفکر - سکوت - شيطان ...

راستش امروز صبح از خونه که راه افتادم به سمت دانشگاه خيلی خوشحال بودم، بعد نميدونم يهو چی شد دلم گرفت ! به طرز عجيبی ... به فکر فرو رفتم ... خدايا چی شده ؟ فکر کردم .... يه دفعه ياد گناهانم افتادم ...

و شيطان به پاس بزرگداشت گناهان تو، غم را بر تو مسلط کرده و شادی را از تو گرفته و توان هرآنچه داری از تو سلب کرده ...

چقدر دلم گرفت ... راست می گفت ... من از وقتی فهميدم چقدر از خدا دور شدم فهميدم چقدر از خوشحالی دور شدم! و اينطور بود که با نزديکی به شيطان و گناهان و دوری از خدا، غم من افزوده و با نزديکی به خدا غم از من رفع می شد ... خدايا ديگه اين غم دوری تو رو نمی خوام ... خدايا اگه زور هم گفتم که من فلان گناه رو ميخوام نذار برم سمتش ... خدايا همچين محکم دستم رو بگير که هيچ جا نرم ... پيش خودت بمونم ... خدايا من رو برای خودت بساز ... خدايا تو که من رو خلق کردی تو که من رو تربيت کردی ... خدايا چطور می تونی تحمل کنی که بنده‌ات جلوی چشمت اسير شيطان و هوای نفسش بشه ؟ خدايا ... چقدر قرآن تو محبت آميزه ... چقدر زيبا خدايا سخن می گی ...

خدايا نذار هيچ چيزی مانع خلوت کردن من با خودت بشه ... خدايا تو اين دنيا کی می مونه برای من جز تو ؟ خدايا تو بزرگی و وصف ناپذير ... لااله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمين

خدايا من رو عاقل کن، خدايا اراده من رو قوی کن تا بتونم بنده شايسته‌ای برای تو باشم ... خدايا عقل ... عقل ... خدايا اگه بگم فقط همين‌رو ازت ميخوام قبول‌می کنی ؟