به نام خدا

همیشه این ما هستیم که به اتفاق ها امتیاز می دهیم و برخی از آنها برایمان بزرگ و بعضی کوچک به حساب می آیند ...
این بار اتفاقی افتاد که دلم خون شد ! از دست دوست ! از دست دوست ...
و واقعاً با همه وجودم لمس کردم ...

خدایا خودت شاهد باش !
هرچند که گذر لحظه ها و اطمینان به نفس انسان رو قوی می سازه؛ اما لحظاتی پیش میاد که واقعاً تعجب از چنین رفتارهایی فریاد از هر انسانی بر می آره ...

خدایا شکرت که به من نشان دادی که چقدر یک دوست می تواند محبت داشته باشد و چقدر یک دوست می تواند حق دوستی اش را ادا نماید ...
کاش فقط دوستی بود ! اما خیلی بیشتر از اینها بود ...
هنوز چند سال پیش را فراموش نمی کنم ! اولین دیدارها، همه بحث ها! خدایا چگونه روزگاری شده است کنون ؟
مگر خودشان نمی خواستند این رابطه دوستی تداوم یابد !؟ و مگر حرف از رفت و آمدهای خانوادگی نبود !؟ و مگر حرف از صحبتهای مشترک نبود ؟!
عجب ...
دلم با خون عجین شده است در این لحظات سخت و این لحظات را به خدای یکتا می سپارم که او به راستی مونس هر بی مونسی است ...

البته می دانم ... و اکنون در می یابم آن لحظاتی را که سختی دیگری بر من سخت می آمد! باید با خویش می گفتم تو را چه به سختی فلانی ؟! اما دل من طاقت نمی آورد و ...

از همینجا از ایشون تقاضا می کنم لینک وبلاگ بنده رو از وبلاگ محترمشون حذف کنن و آیدی بنده رو نیز حذف کنن !

الهی به امید تو یافتم آن چه را باید می یافتم.