به نام خدا

چه ساده گذشت... و چه آرام شعله شمع 22 سالگی ام با بادی فروریخت تا فراموش نکنم بقیه عمر هم چون بادی خواهد گذشت و چه خواهد ماند ...
باورش برایم مشکل می نماید اما لا یمکن الفرار من الحقیقت که اگر کنون بگریزی روزی خواهد آمد که با آن روبرویت کنند، پس خودت روبرو شو؛ پیش از آنکه حسرت بخوری که چه زود گذشت، پلک به هم زدنی ...
بیست و سومین بهار زندگی ام در 14 رمضان رقم خورد و برگ ریزان پاییز مثل هر سال نظاره گر بنیان های فکری ام بود، تغییر ها، افت و خیزها، رشد و خُسر ها ...
ریشه نگرانی از لحظه هایی که نمی دانم از آنِ من خواهد بود یا از آنِ من ...
و چه کسی با اطمینان می تواند از فردای خویش بگوید که در کدامین سو قدم می گذارد (لقمان - 34)
و سِرِّ سوء ظن به خویشتن در مقابل بهشت و جهنم اراده در کنار حسابرسی روزانه همین است که تمنای گدایی حضرت حق نماد اراده ای است که با لحظه ای احساس اراده، گسست می یابد و انسان را به قعر نیستی سوق می دهد !
حال درک سیر به سمت حضرت حق و اینکه اراده حرکت از جانب او و لطف اهل بیت علیهم السلام در ما قوت می گیرد، ساده تر می نماید ...
که خدایا به درگاه تو فقیریم و به این فقر، فخر می فروشیم به همه کائنات هستی که این فقر زینت و نشان بندگی ماست و چه زیباست که مولایمان تو باشی ...
مولایی که عبد را عبد می خواهد، مولایی که عبد را به شناخت خودش رهنمون است و از او جز شناخت خویشتن طلب نمی کند...
فنعم المولی و بئس العبد... چه نیکو مولایی و چه بد بنده ای
نمی دانم باقی عمر در چه خواهد گذشت؛ نمی دانم سالهای بعدی خواهم بود تا این مطالب را مرور کنم یا نه ... وقتی پیرمرد ها را می بینم یا نه، کمی بزرگتر از خویش را؛ دلهره ای بر جانم مستولی می شود که من به سن آنها رسم چه خواهم بود ... یا بهتر است بگویم چه نخواهم بود ؟
غرق شده در دنیا و لذات و شهوتهای جنسی و مقامی و پولی ؟
غرق شده در محبت های این و آن و شهرت طلبی ها ؟
یا که نه ؟ کودنی که هم از دنیا مانده هم از آخرت رانده شده !
جاهلی که عالم می شناسندش و در جهل مرکب ابدالدهر خواهد ماند ؟
عالمی که از علمش سودی نجسته پس چون حماری است که کتاب و علم حمل می کند ؟
عالم عاملی که از اخلاص بویی نبرده و عملش وی را نزد خداوند مقرب نسازد ؟
....
عالم عاملی که غرور وی را از خویش به غارت برده یا خوی تکبر در جانش برافراشته ...
ظاهربینی که از باطن بدور مانده یا اهل معنایی که ظاهر را فراموش کرده ؟
یا شاید ساده تر از همه اینها و سخت تر ...
کسی باشم مثل همه ! بخورم و بخوابم، نمازی بخوانم و روزه ای بگیرم، ازدواج کنم، بچه دار شوم، سر کار روم؛ چون همه اینگونه بوده اند و هستند ... خواب غفلت به مذاقم خوش آید و در آن تا دم مرگ همدم باشم (الناس نیام فإذا ماتوا انتبهوا)
نمی دانم ...
و چه نگران کننده است، چه هولناک ! نکند آتش بی نهایت طلبی ام با خنکای زمهریر لذتها و اعمال زشت و محدود طلبی ها به خاموشی گراید ؟
و نکند ذوق ها و علاقه ها و تنوع طلبی هایم با گذر عمر به یکدستی ها و سکون ها بدل شود ؟
و خدایا نرسد روزی که دریای مواج درونم به مردابی راکد بدل گردد که ...
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
الهی...
اصلاً نکند کنون همانی ام که ترس دارم در آینده آن شوم !؟؟ نکند اعمالم برایم زینت داده شده ؟ و نکند مردابی ام که در رؤیای گذشته امواج گونه خود اکنون پذیرای پشه کوره ها شده است ؟
ساکنی هستم که خیال تنوع طلبی ها خود از حرکتم بازداشته ؟
محدود طلبی ام کورم کرده و هر محدودی را نامحدود انگاره می کند ؟

جدای همه این نگرانی ها؛ امیدم به کَرَم حضرت حق بیش از همه چیز است، آنکه شک ندارم از طالبش در هر حالی که باشد دستگیری می نماید...
او کسی که محبتش چون آتشی است که از چیزی گذر نمی کند مگر آنکه آن را می سوزاند ...
خوشا بحال کسانی که طعم این سوختن را چشیده اند... خوشا به حال پروانه ای که با شمع یکی شد ...
اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمد رسول الله، اشهد ان علی ولی الله
شهادت دادن به وحدانیت حضرت حق، به این سادگی هایی که هرروز می گویم نیست؛ می دانم ... چنین شهادتی دور از لبیک گفتن به حضرت حق نیست! شهادتی که محکوم کننده هر محدود و نابود کننده هر دیدگاهی است که محدود را می بیند ! کورباد چشمی که در جهان هستی غیر خدا می بیند ... این معنی چنین شهادتی است ...
چطور به صداها، دیدنی ها، خوردنی ها، لمس کردنی ها و همه چیز اطرافمان عادت نموده ایم! چه راحت همانطور زندگی می کنیم که پدرانمان زندگی می کردند؛ بی آنکه لحظه ای اندیشه کنیم « لا مؤثر فی الوجود الا الله » و « لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم » ؛ می شنویم و خدا را نمی بینیم.... می بینیم و خدا را نمی بینیم، می خوریم و خدا را نمی بینیم، لمس می کنیم و خدا را نمی بینیم! می بینی ! چه راحت می توان از « خدا را نمی بینیم » فاکتور گرفت ! که به قول خبرگزاری ها شده « پاشنه آشیل » زندگی من مسلمان نما ! و من شیعه نما ...
----

دیگر سخنی که نمی توانم از آن بگذرم؛ دوستانی است بهتر از برگ درخت ...
محسن، پیام، علی ... در شبی از همین شبهایی که گذشت، شاید یکی از حادثه ای تأمل برانگیز زندگی ام ورق خورد تا در آن با انسانهای متفاوتی رو در رو شوم؛ لحظه ای غفلت را بیشتر بنگرم و عواقب را بهتر بسنجم ...
اما در این شبی که اتفاقی افتاد، حضور این دوستان در کنارم دلگرمی دو چندانی بود برایم؛ که ان شاء الله با مطلبی مناسب خواهم نوشت ...
خدواند خیرتان دهد

و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

پ.ن : راستی یادمان باشد کسی را محکوم نکنیم! تا صحبتهایش را نشنیده ایم، زود قضاوت نکنیم ! که دل شکستن هنر نمی باشد ...