به نام خدا

سلام بر ماه رمضان، سلام بر ماهی که در آن ما را با زور به مهمانی ای ناخوانده می برند، مهمانی که نه برای آن دوش گرفتیم و نه لباسی نو کردیم! با همان بوی متعفن عرق و لباسهای مندرسی که از غبار خاک بر آن پوشیده و شاید به قول « ژوزه ساراماگو » در « کوری » لباسهایی که هر کدام به یک رنگ اند و به همه چیز آلوده شده اند!
نمی خواهم در این میهمانی شرکت کنم! اما چه کنم مرا می برند، شاید فرصتی دست دهد تا خودم را بشویم، لباس زیبا تن کنم و خویش را معطر کنم ...
نه ! نه حتی اگر تمیز شوم بازهم تمایلی به میهمانی رفتن ندارم! چرا ؟ افسرده شدی فرزندم ؟
: یاد دوران کودکی و سرکشی ای افتادم، دورانی که حوصله میهمانی رفتن داشتم و این بی حوصلگی ماحصل رفتار دیگران با من بود، اینکه مرا نمی فهمیدند! دورانی که برای خیلی ها شاید آشنا باشد ...
اما اینک من به این میهمانی نمی خواهم بروم، نه چون دیگران من را درک نکردند! چون خودم خودم را نفهمیده ام... از سیمای زیبای نامحرمان لذت می جویم و از همصحبتی شان پرواز می کنم، عشق من شده گذر لحظه ها با خدایان متعدد، از مقام و ثروت تا ...
و در همه اینها بدعهدی را رفیق خود می دانم و خیانت در امانت را زیور خویش!
اینسان است که خویش را نه تنها مهیا برای این میهمانی نمی کنم بلکه نمی خواهمش ...
اما چه کنم با این دل تنگ ؟ که هیچ کدام از هوسرانی هایم ارضایش نکرده، هرسان حریص تر شده و چیزی به من نیفزوده، جز گمراهی...
به بودنم افتخار می کنم و ناپاکی را جزئی از خود می بینم...
آه خالق من!
ماه رمضان تو آمد و شبها را چطور می خواهم ابوحمزه بخوانم ؟
ماه رمضان تو آمد و روزها را چطور خواهم گذراند ؟
چه سئوالهای سختی ...
منی که عادتم خوی انسانیت نبوده، چطور بر میهمانی خویش فرا می خوانی ؟ چگونه می طلبی انسانی را که در ظلمات به سر می برد ؟ و مرا چطور به نور می خوانی ...
مرا مگر چه نسبتی با نورانیت توست ؟
نکند در میان مهمانی با خوی پلشت خویش سفره ات را ترک کنم و مهیای قلیان و بساط منقل و شراب شوم ؟
آه چشمانم درد می کند از بس نیزه های شیطانی را در آن فرو بردم، همه را نگاه کردم و تو را ندیدم! به همه وجود بخشیدم و وجود بی نهایت تو را ندیدم!
چه کنم از بس هستی کور شدم و نیستی دیگران را هستی پنداشتم ...
آه خدای من...
دلم برای برهان امکان فقری تنگ شده است و چه میانه ای است بین برهان امکان فقری و دل ؟!
نمی دانم ...
فقط می دانم دلم برای داشتن یک اله تنگ شده است! دیگر خسته شدم از بس تمناهای نفسانی خویش را پاسخ دادم ! او لذت می برد و من زجر می کشیدم ...
مولای من....
دلم فقط یک مولا می خواهد ! می دانی چه می گویم ؟
می دانی ؟
یعنی تو را می خواهد ... تو را ! تو را ...
رمضان کجایی ؟ بیا زودتر، بیا من آلوده را ببر، می دانم آنقدر مهربان است که خودش مرا به حمام خواهد برد، آب تمیز و لباسهای نو تنم خواهد کرد... آخر رمضان تو که می دانی او ارحم الراحمین است ...
رمضان کجایی ؟ بیا تا چشم هایم به هوای ابوحمزه ثمالی گریان شود، بیا که عقلم پابند دلم شده است ...
رمضان کجایی ...
بیا تا دل صاف کنم ... عمرم در گذر است ...
رمضان.. رمضان .. رمضان، تولد امسالم در تو نهفته است! تولد جسمانی ام در چند روز دیگر است ... و من مهر 23 را هم از سر خواهم گذراند اما در کجا ایستاده ام ؟ به که تکیه دادم ؟ به اسباب دنیا ایمان آوردم ...
رمضان ...
بیا و مرا بشکن ... برای خود بساز ...
و سلام بر اهل بیت پیامبر... و درود خدا بر آنها ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد