بسم الله الرحمن الرحیم

   

باز هم قلم را ناخودآگاه در دستان عقل می بینم، این عقل است که وحی می کند؛ تا بنویسم از آنچه نمی دانم، فراسوی آسمانها و زمین، به اندازه دانش جهان های اطراف، بزرگتر از محبت ها و نزدیکتر از دورها، آسان تر از سختی ها و سخت تر از آسانی ها! چه تضادهای زیبا و پر مفهومی ... آنگاه که در چهره و سیمای فردی پیدا شود...

صدای فریاد می شنوم

و انسان طلب انسان می کند؛ چه سخت است تنهایی و چه غمی بزرگتر از این؟

ولادت او، نیست جز چشمه جوشانی که آمده است مسیری در سنگ ها بسازد! و این آب چه جریانی دارد و چه زلال است.. جریانی به اندازه همه هستی و زلالیتی به اندازه آسمانهای آبی...

آه... آه من قله الزاد و بعدالطریق...

عشق گریبانم را گرفته و پیاز حقیقت اشک را از چشمانم جاری کرده آن زمان که حقیقت را مثله شده می بینم و آه ای خدا من، چه بگویم! این گریه و ناله از جبر نیست که از جبری است که مخلوقات چون منی بر سر مولای متقیان آورده اند آن زمانی که فریاد بر می آورد : ای کاش می دانستم کافرید یا مسلمان...

آه خدای من ...

ای معبود من که خواستی از من تا بخوانم آنها را و اینک آمده ام به درگاهت با کوله باری از ترس و لرز که نه تنها در خواندن تو کوتاهی کردم که در خواندن آنها نیز ...

و فراموش کردم عشق را ! و جانم را ...

اما فراموش نکردم آن هنگام که ...