حال که اندیشه می کنم این همه فرصت گذشت؛ طلب سالی کردم که در پس آن هدف جلوه گر باشد و در پیشش عشق، اینک دو ماه از آن می گذرد... و چه زود می گذرد این ایام! و چه خوب می فهمم که جز برای انسان نمی ماند آنچه که برای پروردگار خویش فرستاده است ...
و من در تنهایی بزرگم بودم! شاعر شدم و سپس عاشق؛ سرخورده و گمراه؛ سرمست و خوشحال؛ دلداده و شیدا؛ فریفته و ... از پس هر لحظه دیدم آنچه را جانم می خواهد پس به انکار آوردم روی، چه پلید انتخاب و چه کوته معامله ای ! که در آن فقر را خریداری کردم به بهای جان که از بهشتی بیش می ارزید و چه شد که فقر را انتخاب کردم ؟

زمانی بود که بودنم را خواستنی طلب می کرد؛ و الان بودنم مرا می سازد، احساس بودن پرم می کند از غرور! و در اینسان است که خدا با همه خداوندگاریش صدای « انا ربکم الاعلی » مرا می شنود و چه نیک می گذرد و ابر فرصت بر سرم نازل می کند! آنگاه است که به لطف اهل بیت باران رحمتش بر دل چون سنگم می باراند و ای وای ! این دل چه شده که اگر سنگ هم بود آب از آن گذرگهی برای خویش می ساخت! اما دل من چه شده که در پس هفتاد بار طلب استغفار پیغمبر هم راهی به خود نمی برد ؟

آخر این کدام می از کدامین انگور این سرزمین است که مرا اینگونه مست بی وجدان نموده ؟ و کدامین ساغر از دورترین سرزمین عدم مرا چنین خورانده و در کدامین کأس ؟

آه... خدای من! و ای تک خدای من گر گناه آدمیان را هم بر دوش کشم و به عدد شنها و ستارگانت نافرمانی ات کنم؛ هنوز مخلوق تو ام! و از تو ام و به تو باز خواهم گشت! و این لذت مرا به گناهت مشتاق کرده است، چه زیبا جهنمی است جهنم تو...

وای که جهنم تو جز دوری و فراقت نباشد که صبر بر فراقت کِی توانم کرد!؟

هنوز مست توام خدای من... ای که با منی بی آنکه از مقامت کاسته شود! و ای که در منی نه اینکه با من یکی گشته باشی ... خدای آسمانها و زمین... به یگانگی تو شهادت می دهم و به نبوت محمد رسول عزیزت؛ به ولایت علی بن ابیطالب و اهل بیت علیهم السلام ...

و اینک بعد از همه فکرها که داشتم، همه ی آرزوها و آمال ها! آماده ام تا دگر بار شروع کنم ! ای آنکه در برابر نزول باران رحمتت همگان به سوی آسمان دهان باز می کنند تا قطره ای بنوشند ...

و ای آنکه باران رحمتت از هیچ کس مضایقه نمی کنی ...

ای آنکه عاشقی ! ای آنکه معشوقش منم ...

خدای عاشق من ! من معشوق تو ام ؟ این تویی که لحظه لحظه جانم می بخشی! لحظه لحظه می آفرینی ام! چه زیبا ساخته ای مرا ! پر از فکر؛ فرزند حرص؛ هم آغوش هلوع و ضعیف ...

آه ای عاشق من...

مولایی که عاشق بنده اش است ؟ این دیگر چگونه مولا و عبدی است ؟ نمی دانم هیهات که نمی فهمیم « مولای یا مولای انت المولی و انا العبد و هل یرحم العبد الا المولی » چه می گوید ...

بیشتر غرقم کن ... در فهم خودت و حقیقت وجودت، مستم کن ...

خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده برهم نه

که من با لعل شیرینش نهانی صد سخن دارم

پ.ن : این مطلب هرچند که به نظر پر از احساس هست؛ اما منطبق بر اصولی است! که انشاءالله بیان خواهد شد ... و الله أعلم