به نام خدا

قدم اول اینکه بازهم فراموش نکنم که مخاطب همه جهان هستی، من هستم! و این نوشته ها هم خطاب به خودم هست اول و آخر ...
اما بازهم آسودگی وجدان مرا به شگفت آورده که چه سان بعد نگرانی ها، آرامشی مرا فرا می گیرد و هیچ سود از این آرامش نمی برم جز اتلاف خویشتن و غوطه خوردن در آنچه شایسته نیست ...
فرار از خود را بارها تجربه کرده و باز می آزمایم و اکنون می یابم که فرمود : « تقوا مایه نجات شما از هلاکت است » و به راستی کسی که اراده ای در این دیار ندارد به قطع از هلاکترین است که معصیت و بی تقوایی؛ اعم از بی حیایی، بی عفتی، بی ادبی جز نابودکنندگان اراده نیستند ...
و چقدر می گشتم در باب نزدیکی عقل نظری به عقل عملی که با اندیشه ای، عملی زاید و از عملی اندیشه ای ... و یافتم که شرحش طولانی است و اندکی گفته ام؛ یکی بودن اندیشه و عمل و آینده ای که من برای خویش تصویر کردم و حتی کنونی که من گُمانم این است که این چنینم و پناه بر خداوندی که به عزت یاد می شود و به فخر مشهور؛ منزه است و هرگونه سپاس و ستایشی مر او راست که کیان عالم هستی چنان با نظم آفریده که اندک دقتی از هر حقیقت طلبی بس است برای رهنمایی به ژرفای توحید ... که
کنون من این است که گُمان می برم ! و آیا این گمان بر حقیقت استوار است ؟ به دیگر سخن آیا من به حق به خویش چنین گمانی می برم که مرا توانایی چنین کاری نیست و یا اینکه من اینگونه هستم که هم اینک خسته و لحظاتی بعد شادابم ؟ آیا غیر این است که رفتارهای ما ناشی از گمان ما در آن لحظات است ؟ بهتر اینکه انفعال ما از  عالم اطرافمان بهترین گواه بر این است که رفتارمان؛ نه ناشی شده از خود بلکه نشئت گرفته شده از مجموعه برداشتهای دیگران از ماست ! یعنی من، نه منم ! بلکه آنم که شرایط برایم ساخته اند! پس اینچنین اگر شد، انسان محدود می شود و اگر محدود شد، طالب نامحدود نمی گردد و به کم قانع می شود و این خلاف انسانیت انسان و مطابق حیوانیت حیوان است ! مگر در امور شهوانی که راضی نمی شود و جان خویش را با چنین بی تقوایی هایی بی اراده و سست می کند ...
این است که عشق های شیرین و فرهادی و لیلی و مجنونی به گمان همه اسطوره ای دست نیافتنی است و حرکت شهدا و بزرگان و صالحین تا انبیاء عظام و اهل بیت علیهم السلام خرق عادت به حساب می آید و بدین سان آنها متفاوت با من بروز می کنند، حال آنکه این چنین صراحتی را اندیشه بسیار می طلبد : « قل انما انأ بشر مثلکم ... » « بگو این است و جز این نیست که من بشری هستم مثل شما ... » (کهف - 110)
و این اولین رزق من در این ماه مبارک بود؛ باشد که دریابم « عند الله الرزق » و به گناه خود را نیالایم و در این ماه استغفار، دستور اول و بازگشت به سوی خداوند را دریابم که این نیازمند درک ناچیزی و فقر من است ... که جز با لطف او میسور و ممکن نگردد.
خدایا، به حق اهل بیتت؛ بر این بنده سراپا گناه که اقرار به معصیت تو می کند درگذر و او را در صراط خود پایدار بدار...
خدایا، تو دانی که چگونه بیراهه ها را بر راه ترجیح دادم، تو می دانی چطور چراغ را به پشت انداختم و به سختی تو را و اول خود را فراموش نمودم ...
کمکم کن دریابم جز تو گریزی نیست که تو آمال همه انسانهایی...
و صلی الله علی محمد و اهل بیته الطاهرین
و درود خداوند بر امام محمدباقر علیه السلام، بر پدران وی و فرزندان پاکش...
و همه جهانیان به فدای مهدی صاحب الزمان که اینگونه است که او ما را می خواند و ما خود را فراموش کرده ایم پس صدایش نمی شنویم ...