به نام خدا

و در این لحظات از عمرم که می گذرد بسان ثانیه ها، بر موج جهل ها سوارم؛ هر آنی مرا به حالی می برد و هر صدایی مرا به سویی ...
صدای شِکوه جان از شُکوه بی سامان و صاحب تفکر به آسمان تردید رسیده است و من ...
مرتدی که ناخواسته طعم گس جهل را مزه کرده و بزاقش هضم آن را خوش آمده ...
شیشه عمر در دستان دیو نفس و تن زندانی خواهش های او؛ راه هویدا و پاهایم زنجیر شده به آمال آفل و لذتهای پوچ ...
مغرور به داشته ها و مأیوس از حرکت ! و آه چه سخت است که خود را بنمایی و بیارایی به پسند دیگران ... و بنویسی از بهر دیگری و قلبت ...
تاریخ زنده؛ گواهی مرگ مرا صادر کرده و قالب تهی نمودم در این رنج ...
چه رنجی بالاتر از معلولیت ذهنی ... و ناتوانی ای که خود می کاری و تصویری که می سازی از خویشتن .
و چه غم انگیزناک تر که ره بدانی و بیراهه بروی ! برو اصلاح خویش کن که ...

اشک ها جاری شوید که شاید بسوزد دل و بارقه امید که در هجمه تاریکی شب به خاموشی می رفت را نوری باشد و این نور؛ هر چه هست نمی دانم ... به خدا نمی دانم چیست؛ اما از لطف آن است که این چنین غرورم می شکند و داشته هایم پوچ و کرم خداوند برایم بسیار ...
باز هم پرده معصیت می درم و از حق او گذر می کنم ولی خدایا ...